عسل شعر




در شبی از شبهای وبگردی مست و مدهوش گذرم به اشعار و نوشته های یک زنبوردار افتاد . زنبوردار چه سوغات دارد بجز عسل . قدری چشیدم که از عسل شیرین تر یافتمش. بی انصافی است اگر عسل بنامم که می نابی بود مستی ام دوچندان شد. حیفم آمد دوستان را نصیب نباشد از این قند پارسی. شکرشکن شوند همه طوطیان هند / زین قند پارسی که به بنگاله می رود...



شاعر این اشعار آقای اسماعیل هستن که اشعارشون به غایت شیوا و روان است . هر قسمتی از شعرها رو که تصمیم می گرفتم انتخاب کنم و بذارم در این پست می دیدم که نمیشه از ادامه اش چشم پوشی کرد . بهر حال توصیه می کنم کل اشعارشون رو در وبلاگ زنبوردار بخونید. برای این هنرمند بزرگوار آرزوی پیروزی روزافزون دارم.




صبح سحر پنجره ام باز شد
زود چه امروز من آغاز شد
وا نشده چشم، قلم قد کشید
بر ورق آمد خط ممتد کشید
"قد قلم"خواست که قامت کند
بر ورق آید که قیامت کند
چشم ورق "سرمه جادو"کشد
چرخ چو درویش زند،"هو"کشد
چون به سفیدی ورق آمد عروس
رفت چو داماد،رخش داد بوس
بوسه او"نقطه"پرگار شد
خال لب و دیده بیمار شد
رفت چو "روح القدس" و لمس کرد
آه در آن سینه چون شمس کرد
گشت قلم بر ورق افراشته
تخم سخن سینه او کاشته
چون ورق آراسته شد از قلم
طفل سخن خواسته شد از عدم
طفل سخم "نام" به گهواره گفت
"نام" به گهواره به یکباره گفت
طفل سخن آمد و در بامداد
بر ورق پاک شهادت بداد
طفل سخن گفت که پیغمبرم
گوش بیارید خبر آورم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


" دل " که کنون روشن پر نور بود
چون مه و مهپاره وچون حور بود

شهد و عسل بر لب و دندان زده

خنده چو آن پسته خندان زده

روشن و رخشنده و زیبا شده

بال در آورده ثریا شده

نور در او "سوره الماس" داد

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پر شده از شادی و "آماس" داد
شاد شد و مست ز پیمان دوست

تا که نگنجید ز شادی به پوست

همچو اناری که به شاخ درخت

قاچ زند سخت ز شادی به رخت

سرخ و سفیدش همه پیدا شود

راز پس پرده هویدا شود

پیرهن نازک خود پاره کرد

مشکل "آماس" خود او چاره کرد

مست شد و مست گریبان درید

داد زد و داد به یاران نوید

خنده به غبغب چو رسد چاره نیست

چاره آن جز دهن پاره نیست

سینه پر شیر ورم می کند

شیر دهد نیک کرم میکند

شاخه پر بار که آویز شد

از بر و از میوه که لبریز شد
خم شود و بار به یاران دهد
ابر بهاری نم و باران دهد

نعره زند سینه که دوشنده کو؟

ناله کند یاس که نوشنده کو؟

کیست که آید بدوشد مرا؟
بهر خدا آید و نوشد مرا


"دل" که چو گل باد بهاری بدید
داد به زنبور به عطرش نوید
عطر گل آن ناله که زنبور کو؟
گرد من آن وز وز پر شور کو؟
"عطر دل" این خرّمی و دل خوشی
"شعر تر و ناله نی"، بیهوشی
"عطر دل" آن مادر در شب شده
غرقه به بیماری و در تب شده
"عطر دل" آن گل که ز سرخی شکفت
خلق ازو گشته به پا خود بخفت
"عطر دل" آن قالی و بافنده ها
دیده پر اشک و به لب خنده ها
"عطر دل" آن بوی خوش لاله ها
آن شده از عشق سر از تن جدا
آن پر و آن بال ز "طیارها"
آن شده با "یار" در آن غار ها
آنکه به انگشت خود آن "شق" زده
آنکه به لب داغ "اناالحق" زده
آنکه زده مهر به لب"بیست پنج"
"تیغ دو لب" بر کف و در سینه گنج
آنکه شده "مادر باباش" او
گشته نهان از همه اوباش او
"عطر دل" آن"علم شکافنده ها"
در همه جا بذر پراکنده ها
"عطر دل" آن"یافتم و یافتم"
نور شدم بر همه کس تافتم
"عطر دل" آن "جرم که شد جذر نور"
"عطر دل" آن کار ز "مادام کور"
"عطر دل" آن مثنوی بی بدل
"خمسه" و "شهنامه" و "پانصد غزل"
"عطر دل" آن "بوالحسن" و "بایزید"
از قلم "بوعلی" و "بوسعید"
آنکه دل ما همه پر نور کرد
از خرقان و همدان،سهرورد
"عطر دل" آن شیخ که پر نور شد
"عقل" از او "سرخ" شد و جور شد
آنکه دلش روزن و چون تور گشت
جیره او نور شد و جور گشت
"عطر دل" این مفتعلن مفتعل

مثنوی از آتش دل مشتعل
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 



 

بنگاه دنیا


دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن  سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:
چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی  گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری  گفت:
و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و  بعدش دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر برای شما  جا نداریم
از این پس به جز او خدا کسی را نداری

 

     شاعر:؟



 

 

بعد از این دعوت زیبا ...


كاش ميدانستي، بعد از آن دعوت زيبا
 به ملاقات خودت
 من چه حالي بودم
 خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد
 پلك دل باز پريد
 من سراسيمه به دل بانگ زدم
  آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
  خاطرم را گفتم: زودتر راه بيفت
 هر چه باشد، بلد راه تويي
 ما يك عمر بدين خانه نشستيم وتو
  تنها رفتي
 بغض در راه گلو گفت:
  مرحمت كم نشود
  گويا با من بنشسته دگر كاري نيست
 جاي ماندن چون دگر نيست،
 از اينجا بروم
  مژده دادم به نگاهم، گفتم:
 نذر ديدار قبول افتاده است
 و تپش هاي دلم را گفتم:
  اندكي آهسته، آبرويم نبري
  عقل، شرمنده به آرامي گفت:
 راه را گم نكنيم!!
  خاطرم خنده به لب گفت: نترس
  نگران هيچ مباش
 سفر منزل دوست،
 كار هر روز من است
 چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
...
 وه چه روياي قشنگي ديدم
  خواب، اي موهبت خالق پاك
  خواب را دريابم
 كه تو در خواب، مرا خواهي خواست
 كه تو در خواب، مرا خواهي خواند
 و تو در خواب، به من خواهي گفت:
 تو به ديدارمن آ
 آه، كاش ميدانستي
 بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت
 من چه حالي دارم
 پلك دل باز پريد
  خواب را دريابم
 من به ميهماني ديدار تو مي انديشم...
     شاعر: ؟



 

دستها و لبها


دستهایی که کمک میکنند مقدستر از لبهایی هستند که دعا میکنند. (کورش بزرگ)