رنگین کمان

هفت نکته ی خواندنی را خواستم بنویسم ؛ نخواستم باز " از هر دری سخنی باشد ؛  هفت رنگ رنگین کمان مرا یاد آمد .

بنفش:      

تخت جمشید ، پایتخت ایران

در 2476 سال پیش در چنین روزهایی اردشیر یکم در بیست و هفتمین روز بهار ( بیست و هفت روز پس از نوروز) پایتخت پادشاهی را از پاسارگاد به تخت جمشید برد . در همان روز همچنین به آگاهی مردم رسید که "شوش" همچنان پایتخت اداری ایران و جایگاه اداره های دولتی خواهد بود که در فصل گرما ، کارمندان ادارات می توانند به شهر همدان بروند و در آنجا انجام وظیفه کنند . به روایت رخدادنگاران یونانی در دوران هخامنشیان ایران دارای سه پایتخت بود .

نیلی:

ازیز و اروس:

بسیاری از واژه هایی که در آن حرف " ع" به کار رفته تازی هستند اما در این میان استثناهایی هم وجود دارند . برخی واژه ها هستند که پارسی هستند اما به صورت معرب در آمده و با " ع" نوشته می شوند . دو  تای از این واژه ها " عروس" و "عزیز" هستند که نخستین به صورت " اروس" و دومی به شکل " ازیز" بوده است . در مورد واژه ی " ازیز " لازم به توضیح است که : "زیز" و همچنین " زوز" خم ریشه با واژه ی "زروان" ( به معنی کوچ،دورشدن ، رفتن )هستند که واژه ای با ریشه ی مادی است . "زیز" به معنی رفته ، ناخشنود، قهر کرده می باشد . و همانگونه که می دانید  در زبان پارسی به کار بردن پیشوند های " ان ، ا" ( به فتحه ی "ا") برای واژگون کردن معنای واژه است . مثلا " مرداد" به معنی مردنی و میرا " امرداد " به معنی زنده و جاویدان است . و یا ایران به محدوده ی کشور ایران و  انیران به جاهایی برون از مرز ایران گفته می شود . واژه ی " ازیز" هم از این قاعده پیروی می نماید و "ازیز" به معنی خشنود و گرامی و آشتی کرده می باشد . اما واژه های دیگری مانند" معزز" که در تازی هم ریشه ی " عزیز" هستند در اصل پس از معرب سازی این واژه های پارسی و با علوم صرف و نحو به دست دانشمندان و زبان دانانی نظیر "سیبویه ی ایرانی" برای کاربرد در زبان تازی پی انداخته شده است . این دست .واژگانی که از ریشه های ایرانی برای زبان تازیان گرفته شده اند از گونه های صرفی چندانی برخوردار نیستند .

آبی:

آریا برزین :

بسیاری از نامهای ایرانی که در کتیبه ها  و سنگ نبشته ها وجود دارند و در تاریخ باستان ما وجود دارند توسط باستان شناسان غیر ایرانی رمز گشایی شده و خوانده شده اند و ونیز بسیاری از آگاهی های ما از تاریخ باستان برگرفته از نوشته های رخدادنگاران یونانی مانند هردوت است . آنها بسیاری از نامهای ایرانی را با لهجه ی خودشان تلفظ می کردند . مثلا" آریا برزین " ( سردار بزرگ ایرانی ) را " آریوبارزانوس" (برزنوس) می خواندند در حالی که می دانیم ئایری به معنی بزرگوار و برزین که از آتش سپند "آذربرزین"( یکی از سه آتش سپند ایرانیان ) وام گرفته شده است .بنابراین  آوانگاری درست آن " ایری (آریا) برزین است . و نیز آنها " آموخیه" ( دختر هوخشئتر) را "آمی تیس" و "ایئرت میه " (بانوی دریاسالار ایرانی را " آرتمیس" و نیز "اتانئه" ( فرهیخته ی ایرانی ) را " اوتانس" و " گو برووه " ( سردار ایرانی ) را " گبریاس" و "کبوجیه" را "کمبوجیه و کامبیز" و " کوروش" را " سایروس یا سیروس " می خوانند .

چه خوب است اگر در نامگذاری فرزندان این آب و خاک و یا در متن های تاریخی که می  نویسیم و می خوانیم و می آموزیم و می آموزانیم از آوانگاری درست پارسی آ«ها بهره بگیریم .

سبز:

جشنواره ی عکس ایران شناسی:

عکاسان هنرمند ایرانی می تونن آثار خودشان را به دبیرخانه ی این جشنواره بفرستند . این جشنواره در 20 اردیبهشت امسال به مدت یک ماه در بنیاد ایران شناسی برپا می شود . شماره ی دبیرخانه ی جشنواره :

88212009 و 88066146 تا 8 می باشد . و تارنمای جشنواره :

www.photoiranology.ir  می باشد .

زرد:

   هفته نامه ی امرداد :

نوشتارهایی که در بخش " بنفش ، نیلی، آبی و سبز" خواندید چکیده ای بود از آنچه در هفته نامه ی بسیار خوب " امرداد" خوانده بودم . که شما را به خواندن کامل آن دعوت می کنم .

نارنجی:

احترام به پرچم :

 پرچم یکی از مقدس ترین دارایی های هر مردم با هر فرهنگی است . پارچه ای با طرح ها و نقش ها و رنگ های گوناگون که به شکل سمبلیک هر مردمی را از هر کشور و آیین و فرهنگی مشخص می سازد . بارها و بارها از کودکی احترام گذاردن به پرچم کشورمان را در قالب اشعار کودکانه و غیره آموخته ایم . اما چه می شود کارگردان مثلا بزرگ این کشور را که سه رنگ پرچم ایرانمان را درست با همان ترتیبی که هست ( درست همان سه رنگ و درست با همان ترتیب ) به اندازه ی یک روکش ساده و محقرانه برای صندلی و محل جلوس " مختار" فیلمش خوار و حقیر می شمرد ! اگر سریال " مختار نامه " را دنبال کرده باشید ، حتما دیدید که در سکانسی که مختار از شکوه قصر و تختی که در آن برای حکمرانی بود بیزاری جست و تقاضای یک صندلی ( یا منبری) ساده و محقر کرد . در صحنه ای که جلوس وی بر آن منبر دیدید که پارچه ی محقرانه و ساده ای که روی آ« منبر یا کرسی چوبی انداخته بودند از سه رنگ پرچم عزیزمان تشکیل شده بود و درست با همان ترتیب!

نمی دانم آیا این مساله اتفاقی بوده ( که اگر چنین بی توجهی هایی خیلی اتفاقی در فیلمها و سریالها و رسانه های گروهی رخ دهد که وای به حال ما و آیندگانمان ) و یا اینکه عمدی بود ( که چه دلیلی می توانست داشته باشد جز ابراز خفت و خواری ایرانیان در قبال تازیان نادانی که نه حرمت پیامبر سرشان می شد و نه فرزند پیامبر و چه فجایعی در طول تاریخ جاهلیت و پس از آن در طی مثلا به اصطلاح آدم شدنشان به بار آوردند . تمام اینها در حالی است که پرچم مقدس هر کشور همیشه در اهتزاز است و محترم و تنها زمانی خاک را حس می کند که بخواهد کفن ( روکش تابوت ) شهیدی شود که در راه وطن جان از کف داده است . حال چگونه است که سه رنگ مقدس این پرچم مقدس زیرانداز این مرد تازی ( که زمانی که امام حسین " هل من ناصر ینصرنی " سر می داد گویی چونان بقیه ی تازیان گوشهایش در خواب غفلت خفته بود ) شده است ؟! جناب "میرباقری" آیا پاسخی دارید؟

قرمز:

بازی جوانمردانه :

کارشناس فوتبال نیستم . اما در مورد حرکت آقای" مکانی" ( دروازه بان استیل آذین ) و عکس العمل تیم پرسپولیس( با نظر آقای" دایی" ) آیا حق با پرسپولیس نبود؟ آیا به قول آقای" دایی" حرکت آقای" مکانی" جوانمردانه بود که حالا انتظار جوانمردی داشت؟ از هر دست که بدهی از همان دست می گیری آقای "مکانی" !

 

ماهدونه

اپیزود اول:

کنترل در دستش بود . طبق معمول کف دستش عرق کرده بود درست مثل همان موقع هایی که گوشی تلفن توی دستش خیس می خورد و آنقدر حرف می زدند تا چکیده ی گفتگوهایشان قطره قطره از کف دستش روی میز کنار آینه می چکید!  تاریک بود و تنها نور رنگارنگ صفحه ی تلویزیون بود که در صحنه ی تاریک اتاق جادوگری می کرد . دراز کشیده بود و به سقف نگاه می کرد . صدای موسیقی سنتی کنسرت با تابش آبی نور تلویزیون روی سقف اتاق به طرز شرمناکی می رقصیدند . چشمانش را مدام تنگ و گشاد می کرد . انگار در ذهنش دنبال چیز خاصی بود . می خواست آن روز را به طور کامل به یاد بیاورد . جزئیات آن روز خاص را . حدود مرداد یا شاید شهریور . هوا آنقدر گرم بود که بشود با یک مانتوی رنگ روشن تابستانی بیرون رفت. و چقدر گرم بود و گلها چه زود پلاسیده شدند . چقدر سخت تاکسی گیرآمد و چه بد شد که سی دی آخرین کار سالار عقیلی را جا گذاشت. چشمانش از حرکت ایستاده بودند . انگار آنچه را می خواست یافته بود. کنسرت به تک نوازی نی رسیده بود . بی تفاوت نگاهی به صفحه ی تلویزیون انداخت و انگشتش را روی کنترل حرکت داد و خاموش!

اپیزود دوم :

-         چقدر دیر اومدی دختر !

-         توی گل فروشی معطل شدم . بچه ها کوشن؟

-         رفتن داخل سالن برای آخرین تمرینشون . تا حدود نیم ساعت دیگه شروع میشه . بریم یه چیز خنک بخوریم ؟

-         آخ گفتی!

.

.

.

-         دو تا آلبالو گلاسه لطفا.

.

.

.

-         سفارش دادی؟

-         آره . چرا این میز رو انتخاب کردی؟

-         می خواستم به آکواریوم مشرف باشیم . راستی اون آقاهه کی بود داشتیم میومدیم بالا  باهاش سلام علیک کردین؟

-         از بچه های آموزشگاه قبلیمون بود . یه مدت کمانچه می زد . بعد کلا موسیقی رو ول کرد . پسر خوبیه . با نامزدم هم دوسته . نمی دونی توی مراسم نامزدیمون چه رقصی می کرد . ترکونده بود مجلسو . راستی بی معرفت چرا نامزدیم نیومدی؟

-         تقصیر خودته که موقع امتحانای من نامزد کردی . اون موقع که تو با حاج آقاتون تانگو می رفتین من داشتم مثه خر مساله ی " استاتیک " حل می کردم !

-         دور از جون خر!!!

.

.

.

اپیزود سوم :

کف دستان عرق کرده اش را با لباسش پاک کرد . روی تخت دراز کشید بود و به سقف تاریک اتاق خیره شده بود . کمی پیشتر ها دوست داشت " مزدا تری" (مزدا 3) داشته باشد . مزدا تری مشکی . چیزی که حالا برایش بی تفاوت شده بود . الان فقط می دانست از206  بدش می آید . فرقی نمی کرد چه چیزهایی را دوست دارد و چه کسانی را . همه چیز مثل هم بود و هیچ چیز دوستداشتنی دیگر تفاوتی با بقیه ی اشیا نداشتند و آدمها  هم  ! ماشین ها هم ! اما آقای خواستگار یکیش را داشت. یک مزدا تری، اما سفید! خیسی دستانش به کل خشک شده بود و کم کم احساس می کرد پوست کف دستش برای حجم انگشتان تنگ شده . روی تخت جابجا شد. داشت فکر می کرد که چقدر قدیمی ها عاقل بوده اند . چقدر گل گفته اند که کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم چرا . پرسشی ذهنش را قلقلک می داد . نمی دانست آن مرد با آن یک بار سلام و خداحافظ چه خاطر ای داشت؟ آن چند دقیقه ی کوتاه مگر چه حسی می توانست به آدم منتقل کند ؟ مگر آنها بیشتر از یک سلام و احوال پرسی معمولی با هم حرف زده بودند ؟ شب داشت بیشتر از سهمش طولانی می شد . و خواب از گذر به آن  دو چشم خسته امتناع می کرد . بلند شد . برق را روشن کرد . سه تار را از کاورش بیرون آورد . روی لبه ی تخت نشست .هنوز بیش از یک زخمه به سیمهایش نزده بود که کف دستش عرق کرد.

از هر دری سخنی (5)

نوش ، نوش، به خجستگی زاد روزت...

از فروردینی که گیلاس هایمان را به هم زدیم آن قدری می گذرد که بتوان گفت یادش به خیر! روزگار دانشجویی بود ، اوان چل چلی! شهر غریب بود و سایت اینترنت پرسرعت ، و پهنای باندش در خاورمیانه نظیر نداشت که وسوسه ام کردی!خستگی های کلاس و درس و تمام حجم تنهاییم را در گیلاس تو می ریختم و سرخوشی را به جام مغز من تزریق می کردی! باور نمی کردم روزی بخشی از وجود ذهنم باشی و تمام حضور مجازیم !

6 سال از اولین آپ این تارنمای می گذرد. شش سالگیت خجسته باد همدردم !

فروردین 1384 بود و من دانشجوی ترم پنج بودم در تبعید توی یه شهر غریب پر غبار اما یه جورایی خوب! سایت اینترنت دانشگاه تنها دوست خوبم بود . اون موقع هنوز قاعده و قانون درستی نداشت ! هر کسی هر چقدر که می خواست می تونست از سایت استفاده کنه . دور از جونتون مختلط هم بود! البته اون اواخر شده بود عین حموم نمره!!!زنونه مردونه اش کرده بودن و هر چی رایانه ی درب و داغون بود گذاشته بودن برای قسمت دخترا ! رایانه هایی با صفحه کلید کاملا ژاپنی!!!!و هر دانشجویی با کارت دانشجوییش در روز فقط یک ساعت می تونست از سایت استفاده کنه. روزای خوب دانشجویی بود که این تارنما رو آفریدم . من شدم خدا و اون بنده ام بود . من خالقش بودم و اون مخلوقم .  آفریننده و آفریده ای که هر دو مهتابند! اما میان ماه من تاماه گردون ...

اونقدر باهاش سر و کله زدم تا چم و خمش دستم  اومد و خیلی طول کشید تا خط مشی مشخصی برای نوشته هام پیدا کنم . کم کم دوستانی رو پیوند کردم و اونها هم تارنمای منو پیوند کردن و چه بده بستون زیبایی بود توی این دنیای مجازی قشنگ تر از حقیقت!چه روزایی داشتیم من و بلاگفا و دانشگاه! یه بار یه وبلاگ نویس دیگه از دانشگاه خودمون که گویا در سیستم کناری نشسته بود و در حین آپدیت کردن تارنمام زاغ سیاهمو چوب زده بود کلی منو گذاشت سر کار و کلی کل کل زدیم و دست آخر شد یکی از دوستان قدیمی تارنمام ،  " تبعیدی ها هنوز زنده اند " از همون سایت همون دانشگاه همون شهر وجود گرفته بود درست مثل " مهتاب" .

امروز شش سال از تولد تارنمام می گذره و الحق که بلاگفا بهترین گوش رو برای شنیدن دلگویه هام به من هدیه کرد، دوست یگانه ام ، تارنمای عزیزم! و سپاسگزارم بلاگفا!

 

وقتی آرام آرمیده بودی ...

-    اون که طرح مشکی داره قشنگتره

در جواب فقط سری تکون دادم و دلم نیومد دلشو بشکنمو بگم که اون بیشتر شبیه پرده ی اتاق خوابه تا لباس شب!

پاهام خسته شده بود . چند  دور کل مرکز خرید رو گشته بودیم اما هنوز انتخاب نکرده بود .از تماشای لباسهای رنگارنگ که برق منجوقهاشون مثه چشمک یه ستاره ی کم سو بود که قصد داره جلوی عظمن ماه عرض اندام کنه ، برام تکراری و ملال انگیز شده بود ، حوصله ام سر رفته بود . شلوغی و هیاهوی غریبی کل محوطه ی مرکز خرید رو پر کرده بود . یه ازدحام که از روزای بعد از نوروز بعید بود ! داشتم بی هدف گام بر می داشتم و گه گاه نظری می دادم که یه چیزی کنار راه پله ی وسط محوطه توجهم رو جلب کرد . بار چندمی بود که می دیدمش؟ ما 4 دور این راهروی طولانی رو طی کرده بودیم و من 4 بار دیده بودمش . هنوز اونجا بود . هنوز ساکت و آروم بود . نمی تونستم باور کنم . چرا کسی سراغش نمی رفت؟ اصلا چرا اونجا رها شده بود ؟ اون که آروم توی سبدش که تر و تمیز بود و پتوی کوچولوی سبز رنگ نویی روش کشیده بودن آروم خوابیده بود . یه بار که از کنارش رد می شدیم نگاهی به صورت معصومش کرده بودم ، توی اون هیاهو چه آروم خوابیده بود ! می دونم، پیش از اینکه اینقدر آروم بخوابه حتما در آغوش کسی بوده ، اما پس از اینکه از خواب بیدار بشه آیا کسی هست که گوشه ای از آغوشش رو به اون اختصاص بده؟

باور می کنید ؟ کودکی که هنوز شمارش سنش به سال هم نمی رسید ، در یکی از مرکز خریدهای این شهر بزرگ در گوشه ای رها شده بود!

 

نام تو چیست ؟ ای آشناترین!

چندی پیش در اخبار از خانواده ای مهابادی گفته شده بود که صاحب 4 قلو شده بودند . 3 پسر و 1 دختر به نامهای نصیر، نظیر، محمد ، پریناز!

نمی دونم دلیل اون مادر و پدر برای این نامگذاری چی بوده ! اما ای کاش پدر و مادرها نامهایی برای فرزندانشون انتخاب کنن که فردا اون کودک بتونه با افتخار سرشو بالابگیره و خودشو معرفی کنه!

نمی دونم در این رابطه چه کسی رو باید بیشتر از همه مقصر دونست . با وجود این همه نام زیبای پارسی که معنی های بسیار زیبایی هم دارند اصلا چه نیازیه که از نامهای تازی و ترکی و مغولی و گاهی هم لاتین استفاده بشه؟ برخی افراد مذهبی اعتقاد دارند که حتما از نامهای پیامبران و امامان استفاده کنند اما سایر نامهای تازی که نه معنای خوبی دارند و نه تلفظ زیبایی برای چی گذاشته میشن؟ مثلا اون پسری که لسمش " نظیر" است . بیست سال دیگه با توجه به روند کنونی اندیشه و فرهنگ جامعه آیا از نامش راضی خواهد بود؟

چندی پیش فرزندی در خانواده های یکی از آشنایان متولد شده بود و نام او رو " محمد عمار" گذاشتند! و برای توجیه خودشون حدیثی  ساختند که " بچه ی مسلمان باید تا 7 روز "محمد" صدا زده بشه " !!! حالا من نمی دونم اگر اون بچه دختر بود چی؟؟؟ و دیگه اینکه با نام " محمد" هر چند که تازی است اما خب از سر ارادتتون به پیامبر گذاشته شده و معنی خوبی هم داره مخالفتی نیست اما  عمار دیگه برای چی به این نام اضافه شده ؟ اصلا این نامهای دو قسمتی از کجا آمده اند ؟

ارادت داشتن به پیامبر و بزرگان دینمون بسیار خوب و پسندیده است اما این دلیل نمی شه که هر نام عربی رو برای نامیدن فرزندانمون برگزینیم . اونم بدون توجه به معنی اونها . بسیاری از نامهای تازی ( عربی) برگرفته از رسوم و حیواناتی هستند که برای اعراب بادیه نشین مقدس بوده اند مثل : بچه ی شتر ، شتر سرخ موی ، خشن ، و ... نامهایی که متاسفانه توی شناسنامه ی بسیاری از ایرانی ها هست!

 

  مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

در رشته ای تحصیل می کنیم که به آن علاقه نداریم و مشغول به کاری می شویم که در تخصصمان نیست و اینها در حالی است که علاقه و استعدادمان در شاخه های دیگر است که نه مدرک تحصیلیش را داریم  و نه شغلمان است! این است اوضاع کار و تحصیل و علاقه در جامعه ی ما! حالا جناب دولت با این وضعیت ، مشکل بیکاری را حل کن!!!

شرف الشمس

از کودکی با سنگهای زینتی و جواهرات آشنا شدم . از همون موقعی که لذت بازی با تسبیح " شاه مقصود "رو با هیچ عروسکی عوض نمی کردم . عقیق و یاقوت و الماس و مروارید و زمرد و مرجان و کهربا و کوارتز و دنیای رنگیشون حس خوبی بهم می داد . امروز 19 فروردینه روز حک کردن  شرف الشمس روی عقیق زرد. سنگهای زینتی علاوه بر زیبایی و قیمتی بودن خواص درمانی بسیاری هم دارند که قصد دارم در نوشته های آینده در این مورد هم بنویسم .

این روزا نگین های تقلبی و پلاستیکی ساخت چین و سایر تزئینات و بدلیجاتی که در بازار هست در عین زیبایی زیانهای زیادی به بدن وارد می کنن . بهتره که پولاتون رو جمع کنید و به جای خریدن انگشترها و زینت آلات بدلی ( که به نام تیتانیوم و استیل فروخته میشن ) هر از گاهی نقره بخرید که خب هم ارزونتر از طلاست و هم زیباست و هم ارزشمنده و هم دارای خواص زیادی برای بدن از جمله خاصیت میکروب زداییه .

 

نیت کن ، انگشت بزن !!!

اصولا انگشت اشاره ی دست راست نقش بسیار مهمی رو در زندگی ایفا می کنه . از امضا کردن گرفته تا انگشت زدن فنجون فال قهوه !!!نقش اصلی در لیلی حوضک ( حوزک!!!) گفتن هم به عهده ی همین انگشت اشاره است . برخی افراد برای خلاصی از شر مزاحمینی که عرصه ی نفس کشیدن رو بر اونها تنگ کردن از این انگشت استفاده می کنن! نقش آموزشی مهمی که انگشت اشاره در دبستان ایفا می کنه رو نباید نادیده گرفت ( خانوم اجازه! ) .

اما به تازگی دانشمندان مسئولیت مهمی برعهده ی ایشون گذاشته اند . فناوری نوین این بار در حال انجام پروژه ای است که در اون شما برای انتقال داده ها ( مانند تصویر ، متن  و ... ) از یک دستگاه مانند لب تاپ به دستگاهی دیگر مانند تلفن همراه فقط کافیه که انگشت اشاره تون رو روی فایل اون در صفحه ی مونیتور قرار بدید . اطلاعات اون فایل در بدن شما ذخیره میشه و بعد وقتی دوباره انگشتتون رو در مقصد مورد نظر ( مانند تلفن همراه ) قرار بدید اطلاعات به اون منتقل میشه!

با این حساب دیگه کم کم دوران فلش مموری ها و حافظه های جانبی رو به افوله و بدن انسان تبدیل به لوازم جانبی هوشهای مصنوعی و رایانه ها میشه!

خال آهو به خال یار می ماند بله!

شاید کمی دیر باشه

اما هنوز تازه است

مثه ماهی های نگرفته ی توی تنگ

شاید شاد نباشه

اما زنده است

مثه سبزه های قد کشیده های کمی زرد شده!

شاید نخ نما و تکراری باشه

اما هنوز میشه بوسیدش

مثه ...

نوروزو میگم

هنوز هست ...

* خانم یا آقای " بینا " می توانند پاسخشان را در بخش دیدگاه های پست پیش بخوانند .

* از دوست خوبم میلاد ز. ( تارنمای اقیانوسی از ادبیات ) به خاطر مهر بی پایانشان سپاسگزارم.

*  سپاسگزارم از دوستانی که افتخار دادند در فراخوان نیایش نوروز شرکت کردند. در نوشتارهای آینده نیایشهاشون رو خواهم گذاشت.