سلام آقاي مدير عامل!
آن روزپس از خداحافظي و خروج از شركت به همراه همكاران به سوي خيابان آزادي روانه شديم . هوا بسيار گرم بود . من در خيابان ماشين هاي بسياري را ديدم كه انگار آنها هم از آقاي مدير عاملشان خداحافظي كرده بودند تا به آزادي برسند ( يعني به خيابان آزادي بروند ) ، من ديدم كه ماشين هاي آنها پارچه هاي رنگيني را با خود تا آزادي مي برند. من ديدم كه پارچه ها همه همان رنگي بودند كه بايد باشند . وانتي را ديدم كه تصوير دكتري بر آن بود.
آقاي مدير عامل من در جايي همان دور و برها با همكاران خداحافظي كردم آنها به قصد ميدان آزادي و من در خلاف جهت و بهترين راه براي گرفتار نشدن در ترافيك خط ويژه يBRTبود! و چه شلوغ بود و چه گرم!
من در اتوبوس خانمي را ديدم كه در اشاره به جماعت مي گفت : " يه آدم حسابي توشون پيدا نمي شه ! " ( من نفهميدم كه تعريف او از آدم حسابي چه بود؟؟!)آقايي را ديدم كه گفت:" هيچ كدومشون جيبهاشون را كه ببيني صد تومن توش نيست اما دست مريزاد! " . من در آن اتوبوس خانمي را ديدم كه آنها را با كف زدن تشويق كرد و باقي مسافران با او همراه شدند .
هرچه مي رفتيم نمي رسيديم .مگر از آزادي تا انقلاب چقدر راه بود؟! انگار آسفالت خيابان را روي صفحه ي دستگاه تردميل نصب كرده بودند ، انگار كه راه در خلاف جهت ما حركت مي كرد تا ما نتوانيم در خلاف جهت آزادي حركت كنيم!
آقاي مدير عامل ، من در بين جمعيت آقايي را ديدم كه در يك دست يك سيب زميني داشت و در دست ديگر نوشته اي ! و كسي را ديدم كه يك كاغذ بزرگ در دست داشت و روي آن مطالبي در مورد پينوكيو نوشته بود! خانمي را ديدم كه با دوچرخه آمده بود و دوربين به دست و چشمم كلاه كاسكتش را سخت گرفته بود كه شبیه آدم کلاه آدم فضایی ها بود و جالب! يك تاكسي را ديدم كه تنها مسافر آن عكس دكتري را در دستانش به بيرون از شيشه نگه داشته بود ! ( تاكسي هاي ديگري را هم ديدم!) مي شنيدم كه عده اي در مورد حمام نرفتن كسي صحبت مي كنند!!! ديدم پرچم بزرگي را با عبارت : ادب مرد بهتر .... ( همان جمله كه صبح در شركت صحبتش را كرديم !)
خانمي را ديدم كه پشت رل كلافه از ترافيك ايجاد شده عصباني بود و بلند بلند رو به جماعت مي گفت: " خاك بر سرتون!!!" ( و آقايي در اتوبوس جوابش را داد كه: " خاك بر سر خودت !!!")
چند نفري را ديدم كه تمام چهره شان را با پارچه هايي رنگي پوشانده بودند . چند نفري را هم ديدم كه روي سرشان تاجي از برگ گذاشته بودند ( و مرا به ياد مراسم يوناني ها انداختند )
كلاه هاي كاغذي آفتاب گير ، تي شرت ها ، مانتو ها ، شال ها ، دست بندها ( و گاهي بسته به انگشت و يا بازو ) ، پرچم ها و حتي كفش ها همه همرنگ بودند .
آقاي مدير عامل من ديدم كه روي يكي ازپرچم ها كه بر دست كسي مي رقصيد حك شده بود : دروغگو دشمن خداست ! " . من روي آسفالت خيابان كاغذپاره هاي بسياري را ريخته بر زمين ديدم و ناخود آگاه ياد درختهايي افتادم مرده در خاطره ي كاغذپاره ها!
ساختمان بزرگ نيمه كاره اي را ديدم كه عده اي از كارگران با كلاه هاي ايمني زرد رنگشان جلوي آن تجمع كرده بودند و همراه با جماعت .( حيف كه كاتالوگ شركت همراهم نبود !)
خيلي ديدني ها ديدم و شنيدني ها را هم حتي ديدم! راه پيمايي بود ديگر! چه فرقي مي كند كدام طرفي بروي؟ من خلاف جهتشان مي رفتم !
روز گرمي بود و سبز!
ولي آقاي مدير عامل من هنوز نفهميدم كه شما از كجا فهميديد كه من مي خواهم در خلاف جهت آزادي به خانه مان برسم ؟!!