خاطرات یک کتابچی (2)

ذهنمو به خودش مشغول کرده بود . نمی تونستم باور کنم اما از صبح تصویرش توی ذهنم چرخ می زد و چرخ می زد .

 ساعات گرم ظهر داشت با شقاوت محض سپری می شد و من دست چپم رو که به لطف جابجا کردن کتابهای سنگین هنر و معماری دچار مچ درد شده بود زیر چانه ام حایل کرده بودم و به رفت و آمد هر از گاه مشتری ها نگاه می کردم . از هر قماشی بودن . بچه و بزرگ . پیر و جوون . بعضی ها با کفش های اسپرت و بعضی ها هم حتی بدون کفش ، روی ویلچر! مردمی که بعضیاشون حتی نمی دونستن دنبال چی اومدن اونجا! دانشجو نماهایی که فقط ظاهرشون دانشجو بود و حتی ذره ای از ذهنشون شبیه دانش آموزها هم نبود! شاید روز پیش بود یا پیش تر ، دوتاشون ازم خواستن که کتابهای "بازاریاب" رو سرچ کنم . و وقتی دیدن من به انگلیسی سرچ می کنم ، معترضانه گفتن که : نه ، ما کتاب فارسی می خوایم !!! و من آهی از نهادم بلند شد که بابا اینجا سالن ناشران خارجیه !!! یعنی اونا واقعا از ورودی سالن که میومدن داخل نوشته های اون بنر به اون بزرگی رو ندیده بودن که نوشته بود : سالن ناشران خارجی !!!

صدای اذان در محیط مصلی طنین انداز شده بود . با خودم فکر کردم اینجا مصلی است ، کتاب چه صنمی با نماز داره ؟ با مصلی ؟ هوا داغ و داغتر می شد . مشتری ها هم کم شده بودن . موقع نهار بود . به نوبت باید نهار می خوردیم . میون کتابها و میون پرسشهای مشتری هایی که یهو نمی دونم از کجا پیداشون می شد و انگار منتظر بودن قاشق غذا رو بذاری توی دهنت تا بیان و نگاهی به لقمه ات بندازن و بی امان شروع کنن به پرسیدن ! کم پیش میومد مشتری غرفه دارو در این حالت ببینه و برای چند لحظه بی خیال پرسیدن بشه و کمی حال طرفو درک کنه . کم پیش میومد . بجز اون پیرمردی که عصا داشت و اونقدر کمرش خم بود که فکر می کردی در رکوع نماز شبی حیران بزرگی خدا خشکش زده . عینک هم داشت و من حیرت کردم از اینهمه علاقه اش به کتاب !

شاید عصر همون روز بود که اون صحنه رو در مترو دیده بودم . یا نمی دونم شایدم روز بعدش بود. آقایی اومد و یک راست رفت سراغ تنها کتاب پزشکی که داشتیم و به ناچار بین کتابهای بیوشیمی جاش داده بودیم که تنها نمونه . کتاب رو برداشت و ورق زد . سر درد. رو به من کرد و با همون خشونت خاصی که در لابلای خطوط چهره اش پنهان بود گفت :" باید کتابهای پزشکی روز دنیا به فارسی ترجمه بشه . خانم من میگرن داره ." ( خواستم در جوابش چیزی بگم و همدردی کنم اما انگار عجله داشت که فقط بگه . امان نمی داد ) . " بدجوری سر درد می گیره . چشماش سرخ میشه . دکتر هم رفته اما داروها تاثیرشون موقتیه . آخرین بار که زدمش کلی گریه کرد که دیگه منو نزن سر دردم بدتر میشه !!! " چشمام گرد شده بود ! طوری حرف می زد که انگار وظیفه ای بوده به گردنش که انجام می داده و خانمش ازش خواسته که دیگه وظیفه اش رو انجام نده ! هیچی نمی تونستم بگم ! بهت زده شده بودم ! هنگ کرده بودم ! یه لحظه ماتم برد . چشمم به کتابای ردیف بیوشیمی بود و ذهنم صحنه ای رو که در مترو دیده بودم مرور می کرد . توی همین افکار بودم که صدای یکی از همکارام منو به خودم آورد که :" فهمیدی که فلان همکارمون  رو به خاطر اینکه مقنعه اش عقب بوده و موهاش پیدا ، گرفتن!!! ؟ "

دلم می سوخت . به حال بچه ها . اونا چه گناهی داشتن که توی این هوای داغ شرجی و این فضای بسته و خفقان آور باید دنبال گامهای بلند بزرگتراشون می دویدند و اونا رو در این پیک نیک فرهنگی همراهی می کردن . اعتراض از چشمای خسته ی تک تکشون هویدا بود . چه اونایی که توی کالسکه لم داده بودن و سایبانی بالای سرشون بود و چه اونایی که با گامهای کوچیکشون طول سالن رو بی هدف گز می کردن . یعنی واقعا تفریحگاهی بهتر از نمایشگاه کتاب برای مردم پیدا نمی شه ؟ چند درصد از اینایی که اومدن اینجا واقعا اومدن که کتاب بخرن؟ چند درصد از این دختر پسرایی که دست به دست هم دارن اومدن که کتاب مورد علاقه شون رو بخرن و صرفا گشتی دونفره در فضای فرهنگی مصلی رو قرارگاه عاشقانه شون نکردن؟( نهایت جمله بندی بود !!!)

روزهای اول بیشتر مشتریا استادانی بودن که بودجه ای از دانشگاه گرفته بودن برای خرید کتاب و حدود 90 درصدشون پس از بررسی موشکافانه ی تمام کتابهای رشته ی مورد نظرشون کتابهایی که از محتوای خوبی برخوردار بودن و سال انتشارشون جدید بود رو خریداری می کردن . روزهای بعدی مخصوص موسسات بود که بودجه ای که موسسات برای پژوهش و خرید کتاب اختصاص داده رو باید صرف خرید کتاب می کردن . از هر شهری از سراسر ایران اومده بودن . چندتا حسابدار یک موسسه ی پژوهشی که اصلا تخصصی در زمینه ی گیاهان نداشتن اومدن و چندتا کتاب گیاهشناسی رو- که اگر بگم کیلویی خریدن پر بیراه نگفتم - خریدن. چند تا کتاب رو بر می داشتن و قیمتهاشو در ماشین حساب می زدن و وقتی به رقم مورد نظر که همون بودجه ی تخصیص یافته بود می رسیدن می رفتم سراغ صندوق ، فاکتور صادر می شد و کتابهایی که معلوم نبود آیا به درد اون موسسه می خوره یا نه خریداری می شدن و به قفسه ی کتابهای موسسات منتقل می شدن ! دلم می سوخت برای اون دانشجوهایی که با علاقه میومدن و کتابها رو بررسی می کردن و کتابی رو انتخاب می کردن و وقتی ازم قیمت کتاب رو می پرسیدن چهره ی اندوهناکشون رو می دیدم که می گفتن : چه گرونه ! و کتاب رو سر جاش میذاشتن و از راهی که اومده بودن بر می گشتن !

اون روز که داشتم می رفتم خونه در افکار خودم غوطه ور بودم که تصاویری که در یکی از چادرهای محوطه ی مصلی نصب شده بود توجهم رو جلب کرد . تصاویری از خون و خونریزی های جنبش های اسلامی جوامع تازی . توماری از پارچه ی سپید که روی میز گذاشته بودن تا در حمایت جنبش ها امضا بشه . منم امضا کردم . به دو زبان فارسی و انگلیسی نوشتم : " ما ساکنان خلیج فارس از جنبش های اسلامی حمایت می کنیم " . و امضا کردم : دختری از سرزمین پارس.

روزهای خسته کننده ی توام با تازگی بود که سریع می گذشتن . مردمی که از جنش  من و تو بودن و تا دلت بخواد عجیب و در عین حال معمولی . مردمی که گاهی کتابها اونها رو به سمت غرفه جذب می کرد و گاهی چهره ی غرفه دار!!! غرفه دارهایی که یک حس مشترک اونها رو به این شغل جذب کرده بود ، دانشجویانی بیکار!

امروز که دارم اینا رو می نویسم هنوز خاطرات روزهای نمایشگاه در ذهنم چرخ می زنه و هنوز صحنه ای که در مترو دیدم از ذهنم نرفته . اون روزی که قطار در ایستگاه بهشتی توقف نداشت و من توی دلم کلی فحش دادم و اون شبی که داشتم بر می گشتم خونه توی ایستگاه بهشتی روی یکی از صندلی های ایستگاه مرد جوانی شاید 28 یا 29 ساله در حالی که روی صندلی نشسته بود ، مرده بود !

خاطرات یک کتابچی (1)

خستگی این روزهای پر مشغله و پر ماجرا توانی برای نشستن پای این جعبه ی شگفت انگیز برام باقی نذاشته . اومدم چند تا نکته بگم و برم .

یکی اینکه : اگر دوستان در نمایشگاه کتاب امسال کتابی در بخش ناشران خارجی ( به زبان انگلیسی ) نیاز دارند می تونن بهم خبر بدهند تا در خدمتشون باشم . امسال با یکی از ناشران خارجی همکاری دارم .

دوم اینکه : تجربه ی زندگی بیش از ۱۲ ساعت در روز در میان این همه کتاب و این همه آدم با طرز فکرها و رفتارها و فرهنگهای گوناگون تجربه ی جالبی است که برخی از اونها رو در قالب مطالبی با عنواان " خاطرات یک کتابچی " در پست های آینده در اختیارتون خواهم گذاشت . مطالبی نظیر طبقهه بندی انواع کتابخوانها / کتابخر ها / کتابخورها / غرفه داران / انواع کتابها و کلی مطالب دیگه .

سوم اینکه : همونطور که در دو پست پیش تر گفتم نشانی تارنمای غزل پست مدرن  تغییر کرده . دوستان لینکشو در تارنماشون درست کنن و دوستانی هم که اهل ادبیات و شعر و عشق هستند و تا به حال با این تارنما و نوشته های مفید جناب دکتر آشنایی نداشتند سری به این آشیانه ی کوچک اما پربار بزنن . بی نصیب بر نخواهند گشت . قول می دم !

* " بینا " می تونن پاسخشون رو در بخش دیدگاههای پست پیش ببینن.

در شب کوچک من

ویژگی عجیبی در من هست . این من ِ مهتابی ِ من ! در تمام عمرم آدم رو راستی بودم . همیشه طوری رفتار کردم که نشانگر ذات و فکر و درونم باشه و رفتارم چیزی جز آنچه در ذهنم و دلم می گذشته نبوده . همونطور که نمی تونم نفرتم رو ابراز نکنم با همون شکل و همون شدت و همون ورژن نمی تونم شوق و اشتیاقمو هم نشون ندم . وقتی از چیزی خوشم چشمانم و رفتارم همه چیزو لو میدن و اگر خوشم نیاد هم نمی تونم احساسم رو مخفی کنم ! و گاهی این احساسات پاک بازانه کار دستم داده ! یادم میاد روزی رو که رفته بودم سه تار بخرم . خیلی گشتم تا دست آخر یکی از ساز فروشی های بهارستان بود که سازی داشت بی نهایت خوش صدا و در عین حال بسیار خوش دست و زیبا . کاسه ی ساز از خوش تراشی طعنه به خوش تراش ترین مجسمه های دخترکان رمی می زد و از زیبایی و خوش نقشی کنایه به نقش و نگارهای صورتگران بارگاه های شاهان . خیلی چشممو گرفته بود و طنین هر مضرابی که بهش می زدی حسابی گوشمو مجنون خودش کرده بود و این احساس لعنتی سراپای چشم و وجودمو گرفته بود و بی نکه دست خودم باشه از نگاهم ابراز می شد و وقتی قیمتشو پرسیدم فروشنده ی اون شاهکار زیبا قیمتی گفت لااقل پنج برابر قیمت اصلی ساز ! از طرفی ساز به دلم نشسته بود و از سویی از اینکه آگاهانه فریب دیگران رو بخورم و فکر کنن عجب کلاهی سر طرف گذاشتیم و توی دلشون قند آب بشه ، شدیدا متنفرم . احساس دوم چربید و بی خیال ساز زیبا شدیم ! شاید اگر اون احساس اون روز اونقدر روشن در نگاهم موج نمی زد و می تونستم کمی بی تفاوت باشم ساز رو به قیمت اصلیش می خریدم و ...

امثال این اتفاق زیاد برام افتاده . یه جور جوگیری آنی ! حالا اون مادی بود ، معنویش هم خیلی پیش اومده . مثلا از یک اثر هنری ( حالا هر شاخه ای ) اونقدر خوشم اومده و این حس رو در مورد اون اثر به صاحب اثر ابراز کردم و بعدا پشیمون شدم ! نه که اون اثر حسشو از دست داده باشه ، نه ! بلکه اون صاحب اثر شایستگی ابراز اون حس رو نداشته .

گاهی هم پیش اومده که یک نوشته یا یک شعر اونقدر احساس منو قلقلک بده که نتونم در برابرش مقاومت کنم . حالا این قلقلک احساس از هر نوعی ! ممکنه در جهت منفی و یا مثبت باشه .

اینا رو گفتم تا اینو بگم که دیشب ...

امان از این شبا ! به ویژه اگه دختر ماه باشی و شبا جون بگیری و تازه وقت نشو و نمات باشه ! خصوصا اگه متولد تیر ماه باشی و با تلنگری طوفان احساست به قصد ویرانگری تک تک سلولای مغزت رو هدف بگیره و دیوانه وار متلاشیشون کنه !

دیشب بود . داشتم با گوشی چرخی در دنیای مجازی محبوبم این نت بی انتهای شگفت انگیز می زدم که خیلی اتفاقی و بی بهونه با شعری برخورد کردم از شاعری که می شناختمش . شاعری که گاهی دل من دست مایه ی واژه هاش بود و گاهی ذهن اون در لابه لای هذیان های شعر گونه ی من جون می گرفت. شعری که نخونده بودمش و چه عجیب بود این نخواندن . شعری که می گفت بشنو مهتاب!

اما  این تردید غریب داشت روحمو می شکافت و مغزم رو حفاری می کرد . روزها و روز ها و روزها از بار آخری که شاعر رو دیدم می گذشت . و هیچ وقت هم دوباره نمی دیدمش . اما اون حسی که توضیحشو دادم چنان بر وجودم مستولی شده بود که ساعت سه نیمه شب منو به جنون بیداری کشونده بود . تاب نیاوردم وپیامک زدم ! نه که از اون شعر خوشم اومده باشه ، نه که از اون شعر بدم اومده باشه ، نه ، اینا نبود ، یه تردید بود . تردید در چیزی که الان اصلا نیست ، چیزی که الان اصلا وجود نداره . اما در شهریور هشتاد و هشت یعنی تاریخ نوشته شدن شعر وجود داشته . اون احساس لعنتی اون خاصیت وجودی ِ من ... ! پیامک زدم و پرسیدم چرا اون شعر در اون تاریخ در تارنمای خود شما نوشته نشده بوده ؟ و پاسخ اومد : چون ...

صبح شد . و صبح از اون احساس خبری نبود . بی گمان اگر صبح اون شعر رو می خوندم لبخندی می زدم و از زیباییش لذت می بردم و آفرینی بر نفس شاعر می گفتم ( که الحق آفرین هم داشت اون شعر زیبا ) و رد می شد م. نفرین به من ! نفرین به من ِ مهتابی ِ من که دیگه شبا شعر نخونم ! ولی شعر زیبایی بود فارغ از تردید لعنتیش !

* عنوان این مطلب برگرفته است از یکی از اشعار فروغ فرخزاد

خانه ی دوست کجاست ؟

بدانید و آگاه باشید که تارنمای غزل پست مدرن به نشانی جدید کوچ کرده . اگر با این تارنما و نوشته ها و سروده های بی نظیر استاد آشنا بودید و پیوند این تارنما رو در پیوندهاتون داشتید که نشانیش رو اصلاح کنید و نشانی جدید رو به آگاهی دوستانتون برسونید ، اگر هم دوستان ادب دوستی هستتند که دلشون می خواد پنجره ای تازه از نورشعر و ادبیات معاصر در برابر چشمانشون گشوده بشه و تا به حال با آثار دکتر آشنایی نداشتند پیشنهاد می کنم حتما به تارنمای  غزل پست مدرن سری بزنن. قول می دم اگر اهل ذوق باشن به شوق می آیند و دست خالی برنخواهند گشت .

خر دلي

یک خروار آدم

یک بانک

یک خروار سکه

یک خروار خریدار!

دندانهای نخراشیده

نان به دندان نکشیده

نانهای قیمتی

بی خریداران گندمگون

خرمن نشینان سن زده !

سال خرگوش

خروارها آدم

ازدحام اندوهناک ترافیک وار

بوق های ممتد

خراشیدن های گوش .

عابر های پیاده

عابر بانک های خراب

یارانه های پر خرج .

یک خروار آدم

خرامان در بادهای ساحل جنوبی .

سالهای نیمکت نشینی

ذخیره / روبروی تخته سیاه

حیران مخرج های مشترک

صورت های خواب آلود

کسر های بودجه ای !

یک خروار شعر

بی سر و ته نماهای مشکوک

خط خطی های خروارها شاعر

جناس های خرکی!

 

این ماه لعنتی

هر چی می خوام نوشتار غمگین نذارم نمی شه!

غمگینم !

غمگین تر از هر نوشتار غمگینی!

 

گامهای بی کفش

سر به زانو سپرده بود

سیاهی های شب ،

روز بی بته را سالی

با همه تنها بود.

...

ره به خیابان سپرده بود ،

روی خط کشی ،

پس کوچه ها را اما

آفتاب نزده جارو کرد .

...

دل به دریا سپرده بود ،

آن سوی غرق ،

ماهی های توری را بی حرف

شام مهمانها کرد .

به هوای تو پریدن

به بهانه ی روزهای آغازین اردیبهشت ، کوچ غمگنانه ی سهراب به سوی آشیانش ، سپهر!

با یک کهکشان مهر ، پیشکش به روان پاک " سهراب سپهری " !

یک نفر بود که از پای درختی تنها

خوانده شاید صفحاتی از نور

خوانده یا ناخوانده

سر زده می آمد .

قصه ی قحط مزامیر زمین

در پی آدمها

خوانده یا ناخوانده

مردی از کشف علف می آمد.

شاخه ی نور به لب

کرکسی در قفس تنهاییش ،

واژه ها را به قلم می آغشت

پیشه ی نقاشیش.

بی شک او بود که در خاطره ی تابستان

ظهر گرمازده ی ماهی را

لب پاشویه ی اکنون

می شست .

خوانده یا نا خوانده

سر به سودای وداها می داد

دل به آواز نگاه شبدر.

و در این صورتی حجمی سبز

بی شک او بود صدا زد

پرواز .