مو اسکاچی و سیب کوچولو

 

فکر می کرد از هم فاصله دارن. خب از لحاظ مسافت درست فکر می کرد اما دلاشون ...

امروز می خوام داستان "سیب کوچولو و مو اسکاچی " رو براتون تعریف کنم:

اپیزود اول :

یه جایی توی یک شهر در اندشت یه برج بلند بلند بلند وجود داشت که هر چی برج میلاد می پرید بالا تا بهش برسه موفق نمی شد. آخه اون خیلی بلند بود. به بلندای زندگی. سیب کوچولوی قصه ی ما دوون دوون به سمت برج دوید و از پله هاش شروع کرد بالا رفتن. مو اسکاچی هم به دنبال اون رفتن و رفتن و رفتن . سیب کوچولو به طبقه ی هفتم که رسید مستقیم رفت توی بالکن. و به پایین نگاه کرد. وای!!!! چقدر از زمین دور شده بود . چقدر بلند بود. شهرو زیر پاش می دید. نگاهی به بالا انداخت. وای!!!! هنوز بیشتر از چهل طبقه تا پشت بام برج فاصله بود. برجی که دل آسمونو شکافته بود و قطعا به خدا نزدیک بود. توی همین فکرا بود که کسی از اون پایین صداش کرد. نگاهی به پایین انداخت. مو اسکاچی بود که داشت از طبقه ی ششم صداش می زد: "آهای سیب کوچولو چرا اینقدر بالا رفتی؟ من این پایینم!" سیب کوچولو دستی از شوق برای مواسکاچی تکون داد و فریاد زد:" بیا بالا ! بیا بالا ! بیا پیشم .اینجا تنهام.بیا تنهایی می ترسم بقیه ی پله ها رو بالا برم!" اینو گفت و چشماشو بست و آغوشش رو باز کرد.

اپیزود دوم:

هوا آفتابی بود اما ناگهان باد سردی شروع به وزیدن کرد...

هیچ کس نمی دونه اون روز مو اسکاچی و سیب کوچولو از پله های اون برج بالا رفتن یا نه. اما یه نفر توی اتوبوس داشت این ماجرا رو برای دوستش تعریف می کرد.اون می گفت : اون روز مو اسکاچی همون پایین موند و دیگه نگاه بالا نکرد و همش پایینو نگاه می کرد . سیب کوچولو جلو و جلوتر رفت تا اینکه از لبه ی بالکن پرتاب شد پایین!و مرد!!!

یک بار هم توی صف نونوایی یه نفر این داستانو برای آقای نانوا به این شکل تموم کرد که: مو اسکاچی دورخیز کرد و رفت عقب و اومد جلو و به سمت سیب کوچولو پرید اما اون یک بال بیشتر روی پشتش نداشت به همین خاطر سقوط کرد و مرد!!!

اما آقای نانوا سوگند می خورد که مو اسکاچی و سیب کوچولو رو زنده و سالم دیده. هر دوشون رو دیده که توی راه پله های دادگاه خانواده بالا و پایین می رن و از خشم و قهر به روی هم تف میندازن!!!

اپیزود سوم:

باد سردی می وزید . مو اسکاچی یک قدم عقب تر رفت و با احتیاط نگاهی به پایین انداخت. صدای مو اسکاچی به گوشش رسید: " سیب کوچولو راه پله های برج امن تره" و هر دو به سمت راه پله ها دویدن. راه پله ی طبقه هفتم و ششم. سیب کوچولو چند پله اومد پایین و مو اسکاچی چند پله رفت بالا. به هم که رسیدن از شوق همدیگه رو بغل کردن و دست به دست هم به سمت آسانسور رفتن. حالا اونا دو تا بال داشتن به وسعت آسانسور. یه بال مو اسکاچی و یه بال سیب کوچولو . رفتن و رفتن و رفتن. بالا و بالا و بالاتر ...

الان سالیان زیادیه که پنت هاوس اون برج متعلق به اون دو تاست. یه جایی نزدیک خدا ...

نتیجه ی اخلاقی: فاصله ها رو می شه با ایجاد پلها به هم وصل کرد.با آسانسور چند طبقه بالا یا پایین رفتن مهم نیست. مهم اینه که صدای تپش قلبت با صدای تپش قلب اون هم نوا باشه. موسیقی دلنشین  ع ش ق !!!

 

 

زنگاری

 

با خود تو ام

نمي دانم شايد كر باشي

شايد گوشهايت سنگين است

شايد صداي زنگها را نمي شنوي

يا شايد زبانت !

شايد لالي ‏ ‏

گنگ و ناتوان

شايد زبانت را

ياراي جنبيدن نيست

و پاسخ گفتن .

يا شايد

 دستانت بي حس شده ؟

شايد دستان پرزورت

نمي توانند دستي بگيرند

شايد ذهنت كور است

يا

شايد چشمت؟

چشمانت ‏.

چشمان گرگي ات

كه گاهي گرگ مي شوند

 

كه گاهي گرگ مي شوي

 

وحشي مي شوي

 

بيراه مي گويي !

 

سنگ  مي شوي

 

نيش مي زني

 

و گاه

 

اشتباه مي كني ! ...

 

شايد گرگ شدي؟!

تو كه چشمانت آشيانه ي

دو گرگ بود و

اكنون

آشيان روحت را

مستاجر نشين گرگان كردي!

شايد غريبه ها

غريبان ملعون

به جاي تو

به جاي اشك هايت

گرگها را ديده اند و

چوب بر سرشان فرود آورده اند

يا شايد خدا ...

اما چه تفاوتي دارد ؟

مهم يك تن زخمي است

به خون آلوده

زخمي كه جراحتش

دنيا را به گند مي كشد و

چرك مي كند و

يك روز

سر باز مي كند

و

رگ به رگ

راه به خون مي يابد

و

خون از خون جاري

قلبم را مفلوك مي سازد .

يك مفلوك بيمار

يك افسرده ي دل مرده

يك شاهين خموش !

يك دل زخم !

اما چه تفاوتي دارد؟

به كجاي عالم بر مي خورد

تن تو دردناك و

دل من زخمي

و روحمان خسته ؟!

و از فردا

خورشيد در نيامده

صداي جاروي رفتگران

و بعد

بوق ماشين ها

و بعد

همهمه ي خيابان

 وبعد

دود و دود و دود

اگزوز و سيگار و قليان

دود و دود و دور

دور دور دور

و بعد

مردمان بي تفاوت

كه از كنارت آرام

رد مي شوند

 و

آسفالت سياه خيابان

حتي رد پاهايشان را

حاضر نيست ثبت كند!

و ما مي مانيم و سخاوت شنهاي روان!

چه تفاوتي دارد مگر؟

من اينجا باشم يا مه؟

تو اينجا باشي يا نه؟

مگر به كجاي عالم بر مي خورد ؟

اگر سيب شماره ي 3447  را

گاز بزني يا نه؟!

چه من بخواهم يا نه!

چه دوست داشته باشم يا نه !

چه رمز سيبناكيش من باشم يا نه ؟!

مگر به كجاي عالم بر مي خورد اگر

تالوي كاغذي با خط شكسته ي نستعليق

از بالاي سرم

بر دار شود و

خاطره ي يك روز ” دربند “

يك شعر نو

 يك قلم و قدري مركب قهوه اي

سينه ي ذهنم را نشكافد ديگر !

به كجاي عالم بر مي خورد

اگر رزهاي خشكيده ي بي روح را

كه از جاري لبهايت بوسه مي گرفت

 و جانم مي بخشيد

 به دست جويها بسپارم ؟

رزهاي خاطره انگيز

معجون رز و ام پي فور

آنهم از نوع كرييتيو !!!

با دسته گل زيباي كاغذي

با روبان صورتي!

تداعي گر يك روز باراني قشنگ !!!

دور شويد خاطرات دوري ها

دور شويد افكار مزاحم

گم شويد در دالان افكارم !

گم شويد !

اين كابوس صورتي و قشنگ را

گم كنيد از سلولهاي بي رمق مغزم !

خالي شويد !

...

چه تفاوتي دارد مگر؟

كه در گل يا پوچ زندگي

پوچ نصيبت شود ؟!

چه فرقي مي كند ؟...

به كجاي عالم بر مي خورد

اگر پوچ و پوچ و سبك شوي

و بالا و بالاتر روي

بالاتر از آسمانخراشهاي بالاي شهر

يا بالاتر شايد

بالاتر از برج ميلاد !

شايد آنجا خدا نزديك تر باشد !

اما

مگر تفاوتي هم دارد ؟

نود و نه درصد ذهنم يدك كش تلخي هاي كاكائوييت

و دلم

 آن يك درصد شيريني را

رها نمي كند !

بس است !

رهايم كنيد !

تلخي ها !

نا مرادي ها !

 نا مروت ها !

 بي انصافها!

 قاضي ها ي يك تنه محكمه رفته!

رهايم كنيد!

رهايم كن

خاطرات زهر آگين شبهاي كبود

كه با تماشاي نقشه ي جنوب شرق

 و كمي آن طرفها

آرام مي شوي !

روزهاي زيادي است؛

نقشه ي يك گوشي موبايل

شاهكار تكنولوژي

ولگردي در خيابانهاي نقشه

با چشم

بدون عينك

در ژرفناي افكار پوسيده

مدهوش يك شادي كاذب

بس است !

رهايم كنيد

افكار پريشان

رهايم كنيد

خاطرات سمي !

رهايم كنيد

هواخوري هاي ترك موتور!

فقط

يك جرعه زندگي مرا بس است.

باور نمي كنم

اين روح سركش و طغيان گر من است

يا

انعكاس سايه ي شوم بريدن ها !

خسته ام !

ذهنم پوچ است!

مي داني رفيق!

مي داني وقتي زندگي

به اينجايت مي رسد

ترش مي كني

بالا مي زني

گلاب به رويت ؛ بالا مي آوري !

دهانت تلخ مي شود و

دلت مي پيچد و

لبت مي ميرد براي يك

بوسه ي گس!

مي داني رفيق !

در پيچ و خمهاي

لوزالمعده ام

 كسي شور مي زند و

 كنار دهليز راست

 ديگري ماهور مي نوازد و كسي ابوعطا مي خواند!

سل لا ؛ لا سي ؛ لا سي ؛ دو!

دو

دو

تو!

و تكرار نتهاي تكراري

توهاي بي تو!

بس است !

بس است

اي بزاقهاي سمي !!!

رهايم كنيد

تلخي ؛ طعم گند عشق م يدهد !

 و عشق ؛ طعم گند تلخ!

اما

چه فرقي مي كند ديگر ؟

 با هر دم بوي تند تينر نفس را مي سوزاند و

با هر بازدم

 رنگ روغني از بيني و دهان

بيرون مي ريزد !

وجودم سمي شده!

...

عروسك كوچك بي موي كلاه آبي را

به ويترين خاطرات مي سپارم و

ديگر

 من مي مانم و

 يك قطعه عكس پرسنلي سياه و سفيد

 و يك آينه ي كدر زنگ زده !!!

اما كيست كه زنگش را بشويد ؟!

كيست كه زنگش را بشنود؟!

كيست كه زنگش را پاسخ دهد؟!

خود را به جاري سرنوشت مي سپارم ؛

عكس را به بزم آتش مي رقصانم و

زنگ از آينه شستن

باشد برا ي خدا !

 

بازی کودکی ...

 

بازی دست من

بازی دست تو

انگشتها ی ما

بازی کودکی

کلاغ پر 

گنجشک ها پر

اما

بی نام تو

دل پرپر!

بازی کودکی

بازی دستمان

زنجیر کودکان

زنجیرباف عمو

زنجیر را که بافت .

اما 

نه پشت کوه!

بر دست و گردنم

اسیر غم شدم .

بازی عشقمان

بوس از لب من و

تتوی بازویت.

 

یک تجربه

 

سکانس اول:

غروب یکی از روزهای گرم تابستان پای رایانه که با تکنولوژی جدید تبدیل به تلویزیون هم شده نشستی توی اتاقت که یهو یه چیزی که سرعتش بی شباهت به سرعت جت نیست و رنگ قهوه ای بسیار روشنی داره از اینور اتاق میره اونور!میذاریش به حساب یک مارمولک موذی و مزاحم و درعین حال وحشتناک!!!

سکانس دوم :

یک روز زیبا و آروم تابستان توی اتاقت زیر نسیم خنک کولر نشستی و داری کتاب " نون و القلم " جلال آل احمد رو می خونی ، که یک چایی خوش طعم مامان دم می رسه به دستت. هوس می کنی اونو با یک شکلات کاکائویی خوشمزه بخوری. میری سراغ بسته ی شکلات و بازش می کنی و ای دل غافل!!! تمام اون شکلاتای بی زبون همونطور با پوست روییشون جویده شدن!!!!

سکانس سوم:

موش!!!

سکانس چهارم :

از ترس مو به تنت سیخ شده و می لرزی. همه خوابن . تو طبق معمول دیر خوابت می بره . و در حال فکر کردن بودی که صدای خش خشی از زیر تختت تو رو ترسوند! همه جا تاریکه . از بیرون گاهی صدای جیغ جیغ گربه ها میاد . کلید برق رو می زنی . با روشن شدن اتاق جشم کوچک متحرکی خاکستری رنگی با دم دراز از کنار تختت می ره زیر میز رایانه! از ترس و چندش دمپایی روفرشی می پوشی و موقع راه رفتن مثل این سلطان بانوهایی که دامن بلندشون رو کمی بالا می گرفتن تا هنگام راه رفتن از روی پله ها به زمین کشیده نشه ، پاچه های شلوارکتو کمی بالا می گیری! احساس لرز می کنی. به حسی درونت می گه نترس . تو صد برابر اونی. اونه که از تو می ترسه.در حالی که چراغ قوه روشن کردی می ری به سمت کلید برق و اونو خاموش می کنی و در حالی که نور چراغ قوه رو به سمت زمینن میندازی که جلوی پات روشن بشه به شمت تخت میری و توی دلت قر می زنی که کاش این لامپها هم کنترل از راه دور داشتن و یا کاش مثل مستر بین یک اسلحه با کلی لامپ داشتی تا از روی تخت به لامپ شلیک کنی ومجبور نباشی تا کلید برق بری.

سکانس پنجم :

تا روی تخت دراز می کشی بهو عین فنر هنوز نخوابیده از جا می پری که ، ای داد بیداد اونی که روز قبل دیده بودی قهوه ای رنگ بود اما این که امشب دیدی خاکستری بوده! بعدش فکر می کنی چون الان عینک به چشممت نبوده اشتباه دیدی.

سکانس ششم :

فردا صبح میری از یه مغازه ی خرت و پرت فروشی یک تله موش سیاه پلاستیکی می خری و میای خونه و توش تکه ای گردو جاسازی می کنی و میذاری پشت میز کامپیوتر. در حال جاسازی اون هستی که ماماانت میاد و با خوشحالی بسته ای رو که از داروخانه خریده نشونت می ده و به اتفاق هم روی یک روزنامه کمی از اون گندمهای آبی رنگ سمی میریزید و میذارید برای آقا موشه .

سکانس هفتم :

همون شب موشه رو می بینی که توی اون تله رژه میره اما نه تله در میره و نه اصلا به اون گردو دست می زنه. گردو دوست نداره یعنی!!!!موش هم موشهای اون دوره زمونه. این بار مامانت باز به دادت می رسه و یک تله موش درست درمونتر مه فنر فلزی قویی داره می خره و این بار به جای گردو از همون شکالاتا که مطمئنی می خوره براش میذاری.

سکانس هشتم:

حدود ساعت 3 بعد از نیمه شب صدای تق! تو رو از جا می پرونه. می ری سراغ تله موش! بعله ! موشه گیر افتاده و داره دست و پا می زنه و از سرش خون میاد . ته دلت براش می سوزه ااما بعدش فکر می کنی که حقش بوده و خیلی اذیتت کرده و خودت مستحق دلسوزی هستی و نه اون .

سکانس هشتم :

از فردا با خیال راحت توی اتاقت راه می ری . با خیال راحت ساز می زنی و با خیال آسوده زندگی می کنی. اما شب نشده باز صدای خش خش و باز حرکت جسمی بسیار کوچک از این سوی اتاق به آن سو!!! وای پس درست دیده بودی . رنگش فرق داشت. این یکی دیگه است.

سکانس نهم:

همه ی اهالی خونه به مسافرت رفتن و تو تنهایی. با ترس و هراس اون موش. حیف که تو به خاطر کلاس و انتخاب واحد نتونستی باهاشون بری و حالا با این موش هم ااتاقی هستی. ترس و ترس و ترس. هر روز از میزان مرگ موش یعنی اون گندمای آبی کمتر می شد اما تو باز هر روز موشو میدیدی.

توی تله هم طعمه گذاشتی اما بدون اینکه تله در بره طعمه ها برداشته میشه!!! مات و مبهوت و غمگین و خسته نشستی روی تخت و زل زدی به در اتاق . یهو می بینی که سه تا موش کوچولوی کوچولو اومدن به سمت تله!!! وای سه تا! یعنی اون موش بزرگه ی اولی مادر اینا بوده ! وای!اون از کجا اومده بوده اصلا و از اول که اومده آبستن بوده و اینجا بچه گذاشته! خدایا! این چه بلایی بود . ترس تمام وجودتو گرفته ..

سکانس دهم :

دو سه روزی هست که توی خونه تنهایی. به توصیه ی یکی از اقوام یک سم جدید که به سم پفکی معروفه به خاطر شکل پفک مانندش و صورتی رنگه رو به اون گندما اضافه کردی و منتظری فرجی بشه. میری توی آشپزخونه که یه شام جور کنی. هل هل یه استانبولی ردیف می کنی و میاری توی اتاق همین که کلید برقو میزنی لامپ روشن میشه و بلافاصله می سوزه! ای وای! حالا توی تاریکی چی کار کنم؟ این بار چراغ مطالعه رو روشن می کنی و یه صندلی و یه لامپ میاری که لامپو تعویض کنی. میری روی صندلی و لامپو می پیچونی اما خیلی محکم پیچیده شده بنابراین محکم تر می پیچونیش و تق!!! لامپ توی دستت خرد میشه و شیشه خورده ها میریزن توی سرت و لباست و دستت هم زخمی و خون آلود میشه! یه دستمال روی زخمت میذاری میری جاروبرقی میاریو شیشه خورده ها رو که همه جا حتی روی تخت پخش شدن جارو می کنی و در حین کار مراقبی که مبادا موشه بهت حمله کنه ( !!!!! )

خسته و بی حال و رمق زیر نور چراغ مطالعه می شینی که غذاتو که حالا سرد شده بخوری که یهو لامپ چراق مطالعه دو سه بار خاموش و روشن میشه و بعد کاملا قطع میشه! ای بابا اینم اتصالی داشته! زخم دستت شدیدا می سوزه ، گرسنه ای ، همه جا تاریکه ، ترس در تک تک سلولهای بدنت آشیونه کرده. میری مانتو می پوشی و کیف پولتو برمی داری میری الکتریکی سر خیابون دو تا لامپ و یه سرپیچ دو شاخه دار می خری. و اون شبو با اون وضعیت با نور لامپ توی پریز برق با وحشت در حالی به صبح می رسونی که چشمات خیسن و تا صبح ده دفعه از ترس از خواب پریدی.

سکانس یازدهم : 

گوگل! توی اینترنت مطالبی راجع به مبارزه با موش پیدا می کنی. اونجا نوشته موشها 2 بار در سال بچه دار می شن و در هر مرتبه بین 6 تا 10 بچه میذارن!!!!پس حریفات باید بین 6 تا 10 تا باشن و تو در بین اونها تنهای تنهایی! مطلبی می خونی در مورد چسب موش. چسبی غیر سمی که روی یک تکه مقوا یک لایه ای از اون چسب مایع ( مثل چسب رازی ) پخش می کنی و توش طعمع هم میذاری. این چسب تا 4 ماه خشک نمی شه و می تونهه موش ، سوسک ، مارمولک یا حشرات دیگه رو گرفتار کنه و روشی برای زنده گیری موشها هست خصوصا برای انبارهای مواد غذایی و یا زنده گیری موشها برای کارهای آزمایشگاهی. آدرس شرکتی رو که اونو تبلیغ کرده بود می نویسی . و فردا تهیه اش می کنی.

سکانس دوازدهم :

چند روزی هست که خانواده برگشتن . یک موش که با تله مرده بود. یک جسد پیدا شد که با سم مرده بود . دو تا توی چسب گیر افتادن و دو تا در فاصله ی دو روز با عکس العمل سریع خانواده با استفاده از جارو و مگس کش نابود شدن.

به تما م این مشکلات دلمشغولی ها و غصه ها و مشکلاتی که برای انتخاب واحد و پرداخت الکترونیکی شهریه ایجاد شد رو اضافه کنید.

این بود بخشی از خاطرات 2 هفته ی گذشته ی من!

 !اگر خواستید کسی رو نفرین کنید ، بگید : ایشالا موش آبستن بیفته توی خونه ات

 

 

رنگین کمان اخم

 

آهای روز خسته ی من

روزهای سرد کبود

روزهای پاییزی

ای شاهدان برگریزان

ای قاضیان دادگاه خمودگی

می شنوید خش خش برگهای زرد را ؟

می شنوید خرناس خاک را

که در رویای بهار مدهوش است؟

حس می کنید روزهای خزان زده

پرواز شاپرک خیال را از ذهن خاکستریم؟

امروز درها بسته شد

از پنجره ها غبار می آمد

نگاه ، نا ممکن

صدا ، نارسا

  حس ، نافرمان شده بود!

امروز

سرمه در آسمان چشم خیس خورد و جاری شد

و تن مستاصل

 !و روح مغبون

امروز

باور ، همسفر ایمان

از دل ، سواره رفت

و کورسوی شوق

به کویر تشنه ، چله نشست!

مشرق غروب خورشیدرا گم کرد

و

از پهنای دریا تابید و

خواهروار

دستان گرمش را به پیشانی مهتاب

ایثار کرد!

امروز

کفر آمد و ایمان رفت و باور رفت

ولی یقین به گیلاس شراب

طعم طعنه زد!

شاید بشود فریاد زد و

گریست

اما بی شک

خش خش برگهای زیر پا له شده،

صدای اسکناسهای نو

خوراک شکم مارهای

ضحاک

حسابهای دانشگاه را پر می کند!

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

مطلبی از وبلاگ شعر و ادبیات و حرف دل که به نظرم بسیار جالب بود:

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند،نه  اراده دوست نداشتن ،نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست نداشته شدن وبا این حال مدام شعر میخوانند.

 

امشب ماه کامله

 

بازم پاییز پیداش شد. من همیشه ازتابستان خوشم میومد و پاییزو دوست نداشتم با این که همیشه شاگرد ممتاز دوران تحصیلاتم بودم اما هیچ وقت مدرسه رو دوست نداشتم و واقعا درک نمی کردم بچه هایی رو که توی قاب تلویزیون در پاسخ به گزارشگر می گفتن : خوشحالیم که میریم مدرسه!!!

امروزم یک همه چی پلو می خوام بپزم:

نخست:

باز هم خلیج پارس ( خلیج فارس ( اینو با حرف ف به این دلیل نوشتم که اگر در گوگل کسی عبارت خلیج فارس رو هم جستجو کرد این مطلب بیاد ) ) . جناب آقای باراک اوباما رییس جمهور آمریکا در سخنرانی هاشون به جای استفاده از نام کامل خلیج پارس (خلیج فارس ) از واژه ی خلیج به تنهایی استفاده می کنن و از به کار بردن نام حقیقی و راستین خلیج پارس امتناع می کنن!!! شاید از ترس دوستان سوسمارخور!!!!!!اینجا در لینکی که در ادامه ی گفته هام می نویسم متنی اعتراضی به این کار آقای اوباما نوشته شده که نیاز به گردآوری امضا داره. در اینجا ازتون خواهش می کنم اگر واقعا به سرزمین مادریتون اهمیت میدین سایت رو باز کنید و اون متن رو با وارد کردن نام و ایمیلتون امضا کنید . و به دوستان و خانواده تون هم اطلاع بدین تا این کارو انجام بدهند و همچنین از دوستانی که وبلاگ یا سایت

  .شخصی دارند خواهش می کنم این لینک رو در تارنما و سامانه شون بذارند .

متن اون تومار بدین شرحه :

آقای رئیس جمهور، خلیج خلیج فارس است 

داریوش بزرگ در ۲۵۰۰ سال پیش آنراخلیج پارس نامید

هرودت (تاریخ نگار یونانی) آنراخلیج پارس نامید

دانشمندان عرب، چینی، روسی، اسپانیائی... آنراخلیج فارس نامیده اند

ریچارد ن. فرای، استاد ممتاز دانشگاه هاروارد، آنرا خلیج فارس مینامد

سازمان ملل متحد آنرا رسما خلیج فارس مینامد

همه روسای جمهوردموکرات وجمهوریخواه آنرا خلیج فارس نامیده اند

شما نیز لطفا آنرا خلیج فارس بنامید!

با احترام،

 
 
 

It’s PERSIAN Gulf, Mr. President!

Darius the Great called it the Persian Gulf 2,500 years ago.

Herodotus called it the Persian Gulf,

Arab, Chinese, Russian, Spanish… scholars have called it the Persian Gulf,

Richard N. Frye, professor emeritus at Harvard, calls it the Persian Gulf,

The UN officially calls it the Persian Gulf,

And ALL Republican and Democrat presidents have always called it the Persian Gulf,

So, PLEASE do call it the Persian Gulf!

Respectfully,

اینم لینک:

http://petitions.tigweb.org/persiangul

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوم : دهه ی شصت

به نظر من مردم به دو دسته ی نامساوی تقسیم میشن:

متولدین دهه ی شصت -۱

2- بقیه ی مردم !

من و دوستان هم سن و سال دهه ی شصتی یکی ازخاصترین دورانها رو در تمام مراحل زندگیمون تجربه کردیم و می کنیم. بهترین سالهای کودکیمون در جنگ گذشت . صدای آژیر قرمز و پناهگاهها و شیشه های چسب خورده ی پنجره ها ترکش های گاه و بیگاه موشکها به روی پشت بامها . شیشه های شکسته و ساختمانهای ویران شده. تعطیلی مدرسه ها و آموزش از تلویزیون.مرگ بر صدام گفتن ها که وصله ی جدانشدنی ورزش صبحگاهیمون بودو حتی بازیامون رنگ و بوی جنگ گرفته بود. کیسه های نایلونی طرح دار که مدرسه میدادتا برای جبهه و رزمنده ها هر چی تونستیم جمع کنیم و بفرستیم. قلک های سبز یشمی و قهوه ای رنگ پلاستیکی به شکل تانک و یا نارنجک که توی تعطیلات عید باید پرشون میکردیم از سکه و اسکناس برای کمک به جبهه. آخ که لعنت به صدام. همیشه منفورترین موجود در زندگیم همین ملعون سوسمار خور بوده و هنوزم هست. دلم می خواست می دادنش دست خودم تا با یک انبردست هر 5 دقیقه یک بار 20 گرم از گوش تن کثیفشو می کندم و می انداختم جلوی موشای کل و کثیف و گنده بگ نژاد آمریکایی جویهای خیابان انقلاب!!!!خاطرات دوران کودکیم هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشن . حالا ما ککه اوضاعمون خوب بود. خدا می دونه بچه های اون زمان و جوونای الان خرمشهری و آبادانی و اهوازی و دزفولی و ... که توی دل آتش بودن و هر لحظه شاهد ویرانی خانه و کاشانه و پرپرشدن اعضای خانواده شون بودن الان چه حسی نسبت به این موضوع دارن و چه اثری روشون گذاشته. نمی دونم آیا هیچ دوره ای ازعمر دنیای آدما بوده که هیچ جنگی در هیچ جای دنیا نبوده باشه و دنیا آروم و در صلح بوده باشه؟ صلح! چه واژه ی مظلوم و غریبی!

ما دهه ی شصتی ها حتی وقتی با وجود تمام این رنجها و سختی ها پای جعبه ی جادو می نشستیم به عشق کارتون چیزی بجز غم و انده نصیبمون نمی شد چون در غم هاچ زنبور عسل که در فراق مادرش ناراحت بود شریک بودیم و همین طور بل و سباستین و همچنین دختری به نام نل که اشتراک همه شون به دنبال مادر گشتن بود و اننتقال غم و غصه به ما. با این وجود اذعان دارم که برنامه های کودک اونن موقع واقعا یه چیز دیگه بودن و همیشه برام خاطره انگیز هستن و این حس مشترک من و هم سن و سالامه. برنامه هایی مثل: پدربزرگ و فسقلی ( عاشقش بودم ) .و یا آفتاب مهتاب ( با اون ترانه ی زیباش : آفتاب و مهتابیم ما /اما نه تو آسمون / آفتاب و مهتابیم ما / دوستای قصه هاتون . حاضرم هرچی پول دارم بدم اما اون ترانه رو یک بار دیگه بشنوم . ) . مدرسه ی موشها . محله ی برو بیا و محله ی بهداشت ( هنرنمایی حمید جبلی و مرحوم جعفر پناهی و آتیلا پسیانی و اکبر عبدی و از همه مهمتر زنده یاد رضا ژیان ) و شخصیت هپلی در اون برنامه و یا کیمیاگر . آخ که یادش به خیر. برنامه ی باز مدرسه اش دیر شد با هنر نمایی بی نظیر زنده یاد مهین شهابی عزیز ( که روحش قرین رحمت حق باشه ان شالله ) و اسماعیل داورفر و هنرمندی یکه تاز هنرپیشگی طنز اکبر عبدی. نام بازیگرای نقش مرشد و بچه مرشد رو یادم نیست اما اون دیالوگ همیشگی مرشد و بچه مرشد رو هنوز یادم نرفته که:

- حالا وقتشه بریم به خانه ی او . تا که کاراشو نظاره کنیم . بلکه بتونیم مشکلشو چاره کنیم.

- علی یارت بفرما .

- دست حق به همراهت بفرما.

یادش به خیر . دلم به حال بچه های الان می سوزه که مجبورن خاله نرگسها و عمو پورنگهاو هزار و یک عروسک زشت و بد صدا و بدترکیبو با برنامه های بی مزه تحمل کنن.

مسافر کوچولو.سندباد.سرندیپیتی.پینوکیو.مهاجران.خانواده ی دکتر ارنست.گوریل انگوری.تنسی تاکسی دو. پروفسور بالتازار. بچه های کوه آلپ. پلنگ صورتی.مورچه خوار. بازرس و دودو.

آخ جوونی کجایی که یادت به خیر.

بعدش که ما دهه ی شصتی ها کمی بزرگتر شدیم . با معضلی به نام نظام جدید آموزشی و کنکور ( حتی برای ورود به پیش دانشگاهی روبرو شدیم ) الان قبول شدن توی کنکور با زیاد شدن دانشگاهها خیلی راحتتره.

پس از اون ما دهه ی شصتی ها با هر بدبختی بود رفتیم دانشگاه اما پس از فارغ التحصیلی آی بگرد و بگرد دنبال کار که بهمون کفتن : گشتم نبود / نگرد نیست!!!!! گفتیم بزنیم توی خط ادامه ی تحصیل.حالا مشکلات و قوانین سربازی رو من زیاد وارد نیستم اما برای پسرها خب اون مسایل هم بود. و باز ما دهه ی شصتی ها بزرگتر شدیم و گفتن وقت ازدواجتونه اما هزینه های سرسام آور زندگی و مسکن و مسایل اجتماعی و نبود مشاور و کسی که جوونا رو از اوضاع جامعه آگاه کنه و راه و از چاه نشون بده همه رو سر در گم کرد . این وسط خیلی از همراهانمون کم آوردنو به دام اعتیاد گرفتار شدن. بعدش هم که بی خیال تشکیل خانواده شدیم اوضاع سیاسی قاطی پاطی شد و یه عده از بالا دستی ها با هم درگیر شدن و این وسط خون خیلی از هم سن و سالامون ریخته شد!

خدا آخر و عاقبت ما دهه شصتی ها رو به خیر کنه!

دیگه اینکه :

Isn't it unfair that you go and leave me alone?!

No doubt about it !

 

کُشتم ...

 

کُشتمم اون مهتابو که بی طاقت بود و کم تحمل ! اونی احساساتش زیاده از حد بود و اشکاش دَم ِ مشکش! و حالا فهمیدم چه دوستای مهربونی دارم دوستایی که حالا بیشتر از قبل قدرشون رو می دونم .

دال ریکوی عزیز ! مرسی از این همه نگرانی و محبت . مرسی از اینکه اونقدر براتون ارزش داشتم که برام نگران بشی.امیدوارم لیاقتشو داشته باشم . حق با شماست کشتن خود ، صرفا فراره ، کار آدمای ترسو و بی مسئولیته که می خوان از زیر بار مشکلات فرار کنن. اما من مهتابیو کشتم که حضورش اذیتم می کرد و امیدوارم این به تعالی و پویشم کمک کنه. ببخش که نوشته های قبلیم ناراحتتون کرد.

همسایه پاییز مهربون ! مرسی از اینکه هذیانهامو خوندی و به فکرم بودی و دعا کردی که شوخی کرده باشم و مرسی از اینکه اونقدر برات مهم بودم که بودن و نبودنم براتون تفاوت داشته باشه.

نرگس عزیز ! حق داری از اون نوشته خوشت نیاد چون تو یک سبد زندگی داری و اونطور که از دست نوشته هاتون شناختمت سرشار از شور زندگی هستی و این حرفای نا امید کننده رو مسلما دوست نداری. اما همونطور که خودت هم یکبار در مطالبت نوشته بودی " من" های متفاوتی در وجود هر آدمی هست. من یکی از اون مهتاب نق نقوها رو که در وجودم بود کشتم. ممنونم از اینکه مهربانانه دو بار نوشته ام رو خوندی.

رهگذر مهربون ! چه انتظاری از یک آدم دیوانه داری بجز گفتن حرفای جنون آمیز؟اما نگران نباش اون مجنون بیچاره رو کشتم و حالا به داشتن دوست مهربانی چون شما افتخار می کنه.

بیش از هر چیز به امیدواری نیاز دارم ...