نخست :

          پس از بال گشودن دو امشاسپند  از سال نو دوباره آمدم تا گزیده سخنی  بنویسم از جنس دل.

         این چند وقت هیج جا نبودم هیچ رخداد ناگواری هم نبود اما حسی در من بود ،

         حسی که می گفت در انتظار زمان بعثت باش ، فراخوانده شو و آنگاه که مبعوث شدی آنچه

         در گنجینه ی دل داری به هر که می خواهی بگو. نمی دانم شاید هم هیچ حسی در من نبود و

         این بود دلیل اصلی دل ندادن!

          اکنون که سرپنجه هایم با ضرباهنگ ریتم ناموزون ذهن به پایکوبی روی حروف لغزان

          صفحه کلید پرداخته بعد از ظهر داغی است! داغی نه از آن جهت باشد که خورشید لایتناهی تر

           از همیشه بتابد ، که خورشید تنها تر از همیشه پشت ابری پنهان است و چهره ی همیشه شهر

          زادگاهم را از گیسوان طلاییش محروم کرده.

            پس این گرمای نفس کدام از خدا بی خبر سراپا زندگی است که وجودم را به شوری عرفان گونه 

           بدل کرده است؟ که وادارم می کند با دستان کوچک خود  لیموی زرد و سبز شیرازی را به

          مرگ در شربت آلبالوی سرخ باغهای فرحزاد و فشم محکوم کنم!؟

          اکنون که ذهن از قفسی که شاید با دستان خودم برایش ساخته بودم و مسیحانه صلیبش را در 

          خیابانهای اصلی شهر بر دوش کشیده بودم ، رها شده ، به معراج رفته ، نمی دانم از کجا آغاز

          کنم و چه بنویسم که گفتنی باشد و مهمتر از آن نوشتنی. گاهی می شود آنقدر گفت و گفت تا

          گوشها به ستوه آید و همانها را که می خواهی بنویسی چون عاجزی بی دست و به لطف ژنهای

           ناقص ، زبانم لال علیلی می شوی که ...

             ...

            بیا

تو هم یک جرعه بنوش

گرما زده شده ای

آفت زده شده ای

کمی سم برایت مفید است

داری پوک می شوی

کرم دارد وجودت را می پوکاند

بیا جرعه ای سم بنوش

برایت مفید است

...

دیشب که چیدمت

گرمت بود

خسته بودی

و سرما نمی لرزاندت

اما

چون همیشه

شور زندگی در برگهایت موج می زد

_ شوخی کردم

به دل نگیر _

در نگاهت بود

تو که برگ نداری

و چون بی برگی صفت همه ی ما آغازیان است

به هم نیازمندیم

موجودات هتروتروف همیشه با هم!

دیشب که چیدمت

دستانت چون داستان همیشگی ات

کارکشته بود و گرم ،

گفتم که قدری بنوش

گرما زده شده ای.

یا یک زبان بستنی

اگر برجی و دو رنگ باشد

و

برای خریدنش از دکه دار کنار پارک

فیش بگیری

و

اگر قیفی باشد و شیرین و

چه از آن بهتر

که روی لباست هم بریزی

به قول جدیدی ها :

چه فازی می دهد!

دیشب که چیدمت

گفتم یک برگ "همشهری" که اشکالی ندارد

اما تو

گفتی شهر چه مشکوک است!

پیرزن دستفروش خیابان انقلاب هم

انگار حواله ی قدیمی سیمان را

که داشت ذهنت را می خاراند

دیده بود

که حتی نمی خواست چیزی

ازدوری راه بشنود!

حتی اگر دورتر از قرچک باشد

یا ورامین!

دیشب که چیدمت

خوب رسیده بودی

دل تنگی در چشمانت لک زده بود و

کلروفیل های فعال در سیکل خورشید

چه فداکارنه

در لابلای برگ برگ گفته هایت بود.

اما

شب دلم گرفت

ناراحت نباش

دلیلش را خدا هم نمی دانست!

من که دیده بودمت

دیشب،

دیشب که دیدمت

دیشب که چیدمت!

------------------------------------------------------------------------

              دوم :

               سپاس گزارم از تمامی دوستانم که در این مدت که نبودم نگرانم شدند و سراغم رو گرفتند و

                تنهام نذاشتن.

                سپاس گزارم از تمام دوستانی که در فراخوانی که نوشته بودم برای تبدیل نیایش سال نو به

               یک چکامه ی پارسی شرکت کردند و دلگرمم کردند و گله دارم از کسانی که می دونم ذوق و 

               قریحه اش در وجودشون بود و شاعرانی با اشعار روان و زیبا بودند اما شرکت نکردند.

                در آپ بعدی به طور مفصل به این موضوع خواهم پرداخت.