آپ آخر، شام آخر

 

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟!...

می دانی دل پژمرده ی من؟

همره بی گنه بیگانه !

تشنه ی جرعه می مدهوشی!

آسمانت ابری

با تو هستم اینک.

خسته از زندگی ساده ی من،

ویران شده از عاطفه ی این اقوام

هر تپش بسته کمر ، دست به بیهوشی من!

...

حکم این محکمه را از بر بود

کودک بالغ شبهای خموش

حکم ِقاضی شقاوت اکنون

بی گمان اعدام است.

حکم ِبر دار شدن ،

حکم ِبر باد شدن ،

منم آن جانی آلوده به خون

آن خنجر زده ی جانی و مست

آن منِ بی صفت غرقه به عشق

آن من ِ بی گنه جام به دست!

حکم ِاعدام شدن در ملاء عام به سبک قانون

حکم ِتبعید به تیغ برهوت

حکمِ مترود شدن از قلبت

حکم ِناگاه به برقی مردن

حکم ِ گم شو ز دلم ای ملعون

...

و من امشب

، شب یکشنبه ،

، بیست و هشتم شهریور ،

در پی

حکم ِاعدامِ جنون آمیزی

در پس وهم و هراس یک موش

آن بغل ،

کنج ستاک تنها

روی تخت ِ خوابهای رنگین

زیر بوم یک خط

رگ خود می زنم و می میرم

قطره قطره خونم آرام

صحنه را می گیرد

صحنه ی گل بُته های یک فرش

سرخ می شود اندک اندک.

روحم آزاد شده  ، شوق زده ، خنده به لب ، در پرواز

کو به کو سرگردان

پیچ هر کوچه ی ابومسلم را

در پی ات می گردد

و پرسان پرسان

سراغ خانه ی سر به فلک ساییده ی

فروهر پیشانیِ  نوساز را

از رهگذران می گیرد و

بی آنکه کسی بنگرد این لحظه ی مردن را،

نیشگونی از صورت ِ زبرت می گیرد و

همچنان که خوابی ، بوسه را بر لب تو می کارد و

روح بیچاره ی من

آرام ِجان می گیرد.

و دوباره پرواز

به سوی یزدان...

...

صبح فردا دیگر

اثری از من نیست .

بابا ، بی خبر از دختر رگزده ی بی جانش

چای می نوشد و می خواند.

...

آخر ِ شب شاید

وقتی از پله های قدیمی ، بابا

بالا می آید تا سراغم گیرد

رگ من خالی از هر خونی و

بدنم عاری از هر جانی است .

...

زنگ به مامان ، برادر، خواهر

خاله ، دایی

خبری به عمه و یکدانه عمو

...

خودکشی کرد، رگ زد،

دختر بی جان ِ پدر!

مهتاب ِشب تنهایی!

----------------------------------------------------------------------------

 * حلالم کنید . می دونم که به بهشت نمی رم. اما دیگه زندگی تموم شد.بدرود ...

 *  دل به تنگ آمد از این نامردمی ها مرد کو؟/ آنکه با یک خنده می برد از دل ما درد کو؟

   بعد مرگم میکشان گویند در میخانه ها / آن سیه مستی که خم ها را تهی می کرد کو؟

* بعد از وفات تربت ما در زمین مجوی / در سینه های مردم عاشق مزار ماست...

شاید فردا...

 

* در پاسخ به اهانت به قرآن

جناب کشیش ساده لوح! قرآنی را آتش زدی که در آن از مریم و مسیح به نیکی یاد شده!

 

* مثل تلنگر

در تارنمای زیبا وجذاب و متنوع مازیار عزیز ( دال ریکو) جمله ی زیبایی دیدم:

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنیمت بشمار ، شاید فردا احساس باشد اما دیگر عزیزی نباشد...

 

هشت الهفت ( 2)

 

ملک سلیمان:

سی دی پشت صحنه ی فیلم سینمایی ملک سلیمان ساخته ی شهریار بحرانی به دستم رسید و دیدمش .به نظرفیلمی عظیم و پر خرج میومد که امیدوارم از لحاظ محتوا هم مناسب و خوب باشه. فیلمی که به زندگانی سلیمان پیامبر  می پردازه پیامبری که پادشاه هم بود( شاید مثل کوروش بزرگ ) !

نقش سلیمان رو امین زندگانی بازی می کنه که به نظر من به هیچ وجه مناسب این نقش نیست نه معصومیت یک پیامبر در چهره ا هست و نه ابهت و اقتدار یک پادشاه. اما جالب اینجاست که ساخت موسیقی فیلم به زرد پوستای چشم ریز سپرده شده و کار میکس و صدا گذاری هم همینطور و جلوه های بصری ( به قول تیتراژ فیلم ) هم  کار خارجکیها بود. با وجود موسیقی دان ها  و آهنگ سازای متبحری چون حسین علیزاده و دیگران چه نیازی به حضور این گروه خارجی بود؟ ما که عادت کردیم به دنبال واژه ی  ساخت کشور ... واژه ی چین رو ببینیم.اخب اینم روش!

 

کیبرد فلکسیبل:

دارم با یه صفحه کلید قابل شستشو و لاستیکی و بدون صدا و اصطلاحا فلکسیبل ساخت چین تایپ می کنم و واژه های پراکنده ی ذهنم رو در قالب هذیانهای گاهی شاعرانه تحویل صفحات بی گناه وب می دم. حس خوبیه که طوری بنویسی با این کلید های نشسته منتظر فشار نوک انگشت که هیچ صدایی نده و کسی نفهمه که در همین نزدیکی کسی داره سفره ی دلشو با کمک رعشه های خواب آلود ذهن به روی دایره می ریزه.مثل برف بی سر و صدا و آرم آروم .اول کسی جدیش نمی گیره و دونه های کوچولو و سفیدش آروم آروم میلی متر ها رو در می نوردن و به سانتی متر و حتی متر قد می کشن!

دلم برای برف تنگ شده...

 

هشت الهفت

 

هشت الهفت

         پس از مدتها که سیستمم مشکل پیدا کرده بود خدا رو شکر با همت خواهر گلم

         سرانجام درست شد . هم سیستمم درست شد و هم  اینکه الان دارم با لب تاپم این آپ

             رو می نویسم . کلی حرفای ناگفته توی دلم قلمبه شده که امشب می خوام تلافی این

             مدت نیمکت نشینی رو در بیارم .

       نخست : وجه تسمیه ی این نوشته :

        نام این مطلب رو هشت الهفت گذاشتم به یاد استاد مسلم تاریخ و باستان شناسی

        استاد " باستانی پاریزی " . استاد در پانویس یکی از کتابهای ارزشمندشون( که این پانویس ها

       گاه از خود متن شیرین ترن !) نوشته اند که : قصد کرده بودن که 7 کتاب در زمینه ی تاریخ و

          عموما تاریخ منطقه ی پاریز کرمان بنویسن کتابهایی نظیر : خاتون هفت قلعه ، آسیای هفت

       سنگ ، نای هفت بند و ... هفت تا کتاب که در همه ی اونها واژه ی هفت به کار رفته اما وقتی

      که کتاب هشتم رو کار می کنن نام اون رو هشت الهفت مبذارن که هم هفته و هم هشت و

       نه هفته و نه هشت!

      اما منو چه به پاکردن توی کفش استاد ؟!

        من این نام رو فقط به خاطر قاطی پاطی ( پاتی ؟ ) بودن حرفام گذاشتم و لا غیر !!!

          دوم : تاراج ( اندر حکایت منشور حقوق بشر کوروش) :

          بعله همانطور که آگاهی دارید لطف فرمودن منشور پادشاه ایران ( در مطالب پیشین این

            تارنما به این منشور پرداخته شده ) رو برای مدت چهار ماه قرض دادن ببینیمش حالشو

        ببریم !!!! منت گذاشتن سر ما واقعا ! مایی که عرضه نداشتیم ازش نگهداری کنیم ! نمی دونم

        این منشور کی و چگونه و به وسیله ی چه کسی از کشور خارج شده اما اینو می دونم که

      این تاراج ادامه داره ! تاراج فرهنگ و تمدت ته کشیده و رو به اتمام قومی که مغز جووناشون

      به تاراج افیون داره می ره! ( کسی نیست یه لیوان آب قند دست ما بده؟ بابا از بس حرص

        خوردم فشارم افتاد!!!)

        سوم : معاشقه ی رمضان و سیما :

         من نمی دونم چه حکایتیه این صدا و سیمای عزیز چه اصراری به ساخت سریالهایی داره 

        که با عجله و دقیقه ی نود ساخته بشن و مجبور باشه خودش با دست خودش اونا رو

         سانسور کنه ! جناب آقای صدا و سیما شما خیال کردین مردم شعور ندارن؟؟؟ (خونتو کثیف

        نکن مهتاب جون صلوات بفرست !)

        نمی خوام همش غر بزنم پس اول نیمه ی پر لیوانو بررسی می کنم تا ایرادی به نقدم وارد

        نباشه .

       سریال نون و ریحون:

       نام سریال زیبا و با مسماست به خاطر ارتباط ریحون و کباب و سفره خونه. نو آوری خوب و

       زیبا و دلنشینی در شیوه ی روایی داستان و سبک و سیاق سریال وجود داشت و فلاش بک

        اول داستان عالی بود.ما ایراد کار اینجا بود که آقایون یهو یادشون افتاد که خوب فیلمنامه رو

       نخوندن و اونجور که باید و شاید سانسورش نکردن که قابل پخش در رسانه ی ملی باشه!در

       ابتدای فیلم راوی  داستان کودکی بود که قرار بود به دنیا بیاد و یک دختر بود که صدای رسا و

        زیبای خانم مینو غزنوی ( صداپیشه ی موفق صدا و سیما ) روی فیلم بود.اما از قسمت بعدی

        آقایون یادشون افتاد که ای دل غافل چه گناه بزرگی مرتکب شدن! و از قسمتهای پسین

        صدای راوی صدای آقای فرهاد آییش بود!که نقش آقاعمو رو داشت و درست به همین

       دلیل نباید او داستان رو حکایت می کرد.آخر سریال هم که ناقص تموم شد و مشخص نشد

        اون کودک که راوی داستان بود و قرار بود به دنیا بیاد کیه و ...

           بازم من نمی دونم چرا وقتی در فیلم دو شخصیت آقاعمو و مظفر در مورد محمود افغان با

        هم بحث می کردن واژه ی محمود سانسور شد و به جاش اشرف افغان به کار رفت ( با لب

       خوانی مشخص بود)!شاید به خاطر تشابه اسمی محمود افغان با ....!

       سریال جراحت :

       بازی درخشان امین تارخ و حیف او که توی این سریالای آبکی باید بازی کنه! موضوع فیلم

        منهای کلیشه های تکراریش موضوع خوبی بود اما آفت کلیشه ها و روده درازی ها و

      داستانهای حاشیه ای اضافه لطمه ی بزرگی به داستان زده بود.بد دهنی های دو شخصیت  

      امیرحافظ ( چه نامی!!!) و اکرم  به هم نه تنها به باورپذیری شخصیت ها کمکی نمی کرد بلکه

     باعث دوری بیننده از شخصیت ها می شد . تصادف هم که به نکته ی مشترک سریال های ماه

     رمضان تبدیل شده بود!حتی تیتراژ این سریال هم ایراد داشت ! بازیگران خردسال سریال یعنی

      اون دخترهای دوقلو که در هیچ جای فیلم کسی نام اونها رو به کار نبرد و صدا نزد در تیتراژ هم

      گمنام بودن و به جای نام اونها که در سراسر سریال حضور داشتن نام هنرپیشه ی خردسال

      نقش کودکی امیرحافظ نوشته شده بود و فقط در تیتراژ پایانی بودن! سرود پایان سریال هم

       منو یاد سرودهای سر صف دبستان می انداخت ! توجیه اسماعیل هم برای خیانت به

       همسرش صرفا توجیه بود و بس !

       سریال ملکوت :

        داستانش من رو به فکر کردم در کردار و گفتارم وا می داشت. نقش مهتاج نقش نچسبی بود

       که بازی افتضاح هنرپیشه اش صد برابر بدترش هم کرده بود. با وجود اون همه ترس حاجی از

      اینکه دل همسرش ( آفاق ) پس از بو بردن از ماجرای شریفه و پنهان کاری فتاح می شکنه ،

       آفاق هیچ عکس العملی نشون نداد .چرا؟شاید به این خاطر که پایان سریال با شتاب و با

     ماست مالی ساخته شده بود! در سریالهل و فیام های ما آدمای خوب ریش سبیل دارن و یا

     چادری هستن و نام های عربی دارن و آدمای بد یا مانتو می پوشن و یا صورت تمییز و اصلاح

     شده و نامهای پارسی دارن!!!!این چیزیه که در جامعه ی امروز دیگه نمود نداره! خواهش می کنم

     بس کنید این کوته فکری ها رو!

    سریال در مسیر زاینده رود :

     نشان دادن برخی حقایق در فوتبال ایران از نکات مثبت سریال بود اما یه جورایی جوانمردی رو از

       فوتبالیستها گرفته و به کشتی گیرها اختصاص داده بود که این بی انصافیه چون در هر صنف و

      گروهی همه جور آدمی هست و نمی شه یک صفت رو به جماعتی تعمیم داد. انتخاب

       هنرپیشه ها بسیار عالی انجام شده بود. مطلبی در روزنامه خوندم در مورد اعتراض امام

       جمعه اصفهان در خطبه های نماز جمعه ی این شهر به این سریال که چرا لهجه ی مارو

         مسخره کردن!!!! کسی مسخره شون نکرده بود هنرپیشه های غیر بومی هم خوب لهجه

        گرفته بودن که !یه ضرب المثل معروف هست که میگه : ...!

         ...

           چهارم:این نوشته ادامه دارد ...