کُشتمم اون مهتابو که بی طاقت بود و کم تحمل ! اونی احساساتش زیاده از حد بود و اشکاش دَم ِ مشکش! و حالا فهمیدم چه دوستای مهربونی دارم دوستایی که حالا بیشتر از قبل قدرشون رو می دونم .

دال ریکوی عزیز ! مرسی از این همه نگرانی و محبت . مرسی از اینکه اونقدر براتون ارزش داشتم که برام نگران بشی.امیدوارم لیاقتشو داشته باشم . حق با شماست کشتن خود ، صرفا فراره ، کار آدمای ترسو و بی مسئولیته که می خوان از زیر بار مشکلات فرار کنن. اما من مهتابیو کشتم که حضورش اذیتم می کرد و امیدوارم این به تعالی و پویشم کمک کنه. ببخش که نوشته های قبلیم ناراحتتون کرد.

همسایه پاییز مهربون ! مرسی از اینکه هذیانهامو خوندی و به فکرم بودی و دعا کردی که شوخی کرده باشم و مرسی از اینکه اونقدر برات مهم بودم که بودن و نبودنم براتون تفاوت داشته باشه.

نرگس عزیز ! حق داری از اون نوشته خوشت نیاد چون تو یک سبد زندگی داری و اونطور که از دست نوشته هاتون شناختمت سرشار از شور زندگی هستی و این حرفای نا امید کننده رو مسلما دوست نداری. اما همونطور که خودت هم یکبار در مطالبت نوشته بودی " من" های متفاوتی در وجود هر آدمی هست. من یکی از اون مهتاب نق نقوها رو که در وجودم بود کشتم. ممنونم از اینکه مهربانانه دو بار نوشته ام رو خوندی.

رهگذر مهربون ! چه انتظاری از یک آدم دیوانه داری بجز گفتن حرفای جنون آمیز؟اما نگران نباش اون مجنون بیچاره رو کشتم و حالا به داشتن دوست مهربانی چون شما افتخار می کنه.

بیش از هر چیز به امیدواری نیاز دارم ...