آهای روز خسته ی من

روزهای سرد کبود

روزهای پاییزی

ای شاهدان برگریزان

ای قاضیان دادگاه خمودگی

می شنوید خش خش برگهای زرد را ؟

می شنوید خرناس خاک را

که در رویای بهار مدهوش است؟

حس می کنید روزهای خزان زده

پرواز شاپرک خیال را از ذهن خاکستریم؟

امروز درها بسته شد

از پنجره ها غبار می آمد

نگاه ، نا ممکن

صدا ، نارسا

  حس ، نافرمان شده بود!

امروز

سرمه در آسمان چشم خیس خورد و جاری شد

و تن مستاصل

 !و روح مغبون

امروز

باور ، همسفر ایمان

از دل ، سواره رفت

و کورسوی شوق

به کویر تشنه ، چله نشست!

مشرق غروب خورشیدرا گم کرد

و

از پهنای دریا تابید و

خواهروار

دستان گرمش را به پیشانی مهتاب

ایثار کرد!

امروز

کفر آمد و ایمان رفت و باور رفت

ولی یقین به گیلاس شراب

طعم طعنه زد!

شاید بشود فریاد زد و

گریست

اما بی شک

خش خش برگهای زیر پا له شده،

صدای اسکناسهای نو

خوراک شکم مارهای

ضحاک

حسابهای دانشگاه را پر می کند!

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

مطلبی از وبلاگ شعر و ادبیات و حرف دل که به نظرم بسیار جالب بود:

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند،نه  اراده دوست نداشتن ،نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست نداشته شدن وبا این حال مدام شعر میخوانند.