سکانس اول:

غروب یکی از روزهای گرم تابستان پای رایانه که با تکنولوژی جدید تبدیل به تلویزیون هم شده نشستی توی اتاقت که یهو یه چیزی که سرعتش بی شباهت به سرعت جت نیست و رنگ قهوه ای بسیار روشنی داره از اینور اتاق میره اونور!میذاریش به حساب یک مارمولک موذی و مزاحم و درعین حال وحشتناک!!!

سکانس دوم :

یک روز زیبا و آروم تابستان توی اتاقت زیر نسیم خنک کولر نشستی و داری کتاب " نون و القلم " جلال آل احمد رو می خونی ، که یک چایی خوش طعم مامان دم می رسه به دستت. هوس می کنی اونو با یک شکلات کاکائویی خوشمزه بخوری. میری سراغ بسته ی شکلات و بازش می کنی و ای دل غافل!!! تمام اون شکلاتای بی زبون همونطور با پوست روییشون جویده شدن!!!!

سکانس سوم:

موش!!!

سکانس چهارم :

از ترس مو به تنت سیخ شده و می لرزی. همه خوابن . تو طبق معمول دیر خوابت می بره . و در حال فکر کردن بودی که صدای خش خشی از زیر تختت تو رو ترسوند! همه جا تاریکه . از بیرون گاهی صدای جیغ جیغ گربه ها میاد . کلید برق رو می زنی . با روشن شدن اتاق جشم کوچک متحرکی خاکستری رنگی با دم دراز از کنار تختت می ره زیر میز رایانه! از ترس و چندش دمپایی روفرشی می پوشی و موقع راه رفتن مثل این سلطان بانوهایی که دامن بلندشون رو کمی بالا می گرفتن تا هنگام راه رفتن از روی پله ها به زمین کشیده نشه ، پاچه های شلوارکتو کمی بالا می گیری! احساس لرز می کنی. به حسی درونت می گه نترس . تو صد برابر اونی. اونه که از تو می ترسه.در حالی که چراغ قوه روشن کردی می ری به سمت کلید برق و اونو خاموش می کنی و در حالی که نور چراغ قوه رو به سمت زمینن میندازی که جلوی پات روشن بشه به شمت تخت میری و توی دلت قر می زنی که کاش این لامپها هم کنترل از راه دور داشتن و یا کاش مثل مستر بین یک اسلحه با کلی لامپ داشتی تا از روی تخت به لامپ شلیک کنی ومجبور نباشی تا کلید برق بری.

سکانس پنجم :

تا روی تخت دراز می کشی بهو عین فنر هنوز نخوابیده از جا می پری که ، ای داد بیداد اونی که روز قبل دیده بودی قهوه ای رنگ بود اما این که امشب دیدی خاکستری بوده! بعدش فکر می کنی چون الان عینک به چشممت نبوده اشتباه دیدی.

سکانس ششم :

فردا صبح میری از یه مغازه ی خرت و پرت فروشی یک تله موش سیاه پلاستیکی می خری و میای خونه و توش تکه ای گردو جاسازی می کنی و میذاری پشت میز کامپیوتر. در حال جاسازی اون هستی که ماماانت میاد و با خوشحالی بسته ای رو که از داروخانه خریده نشونت می ده و به اتفاق هم روی یک روزنامه کمی از اون گندمهای آبی رنگ سمی میریزید و میذارید برای آقا موشه .

سکانس هفتم :

همون شب موشه رو می بینی که توی اون تله رژه میره اما نه تله در میره و نه اصلا به اون گردو دست می زنه. گردو دوست نداره یعنی!!!!موش هم موشهای اون دوره زمونه. این بار مامانت باز به دادت می رسه و یک تله موش درست درمونتر مه فنر فلزی قویی داره می خره و این بار به جای گردو از همون شکالاتا که مطمئنی می خوره براش میذاری.

سکانس هشتم:

حدود ساعت 3 بعد از نیمه شب صدای تق! تو رو از جا می پرونه. می ری سراغ تله موش! بعله ! موشه گیر افتاده و داره دست و پا می زنه و از سرش خون میاد . ته دلت براش می سوزه ااما بعدش فکر می کنی که حقش بوده و خیلی اذیتت کرده و خودت مستحق دلسوزی هستی و نه اون .

سکانس هشتم :

از فردا با خیال راحت توی اتاقت راه می ری . با خیال راحت ساز می زنی و با خیال آسوده زندگی می کنی. اما شب نشده باز صدای خش خش و باز حرکت جسمی بسیار کوچک از این سوی اتاق به آن سو!!! وای پس درست دیده بودی . رنگش فرق داشت. این یکی دیگه است.

سکانس نهم:

همه ی اهالی خونه به مسافرت رفتن و تو تنهایی. با ترس و هراس اون موش. حیف که تو به خاطر کلاس و انتخاب واحد نتونستی باهاشون بری و حالا با این موش هم ااتاقی هستی. ترس و ترس و ترس. هر روز از میزان مرگ موش یعنی اون گندمای آبی کمتر می شد اما تو باز هر روز موشو میدیدی.

توی تله هم طعمه گذاشتی اما بدون اینکه تله در بره طعمه ها برداشته میشه!!! مات و مبهوت و غمگین و خسته نشستی روی تخت و زل زدی به در اتاق . یهو می بینی که سه تا موش کوچولوی کوچولو اومدن به سمت تله!!! وای سه تا! یعنی اون موش بزرگه ی اولی مادر اینا بوده ! وای!اون از کجا اومده بوده اصلا و از اول که اومده آبستن بوده و اینجا بچه گذاشته! خدایا! این چه بلایی بود . ترس تمام وجودتو گرفته ..

سکانس دهم :

دو سه روزی هست که توی خونه تنهایی. به توصیه ی یکی از اقوام یک سم جدید که به سم پفکی معروفه به خاطر شکل پفک مانندش و صورتی رنگه رو به اون گندما اضافه کردی و منتظری فرجی بشه. میری توی آشپزخونه که یه شام جور کنی. هل هل یه استانبولی ردیف می کنی و میاری توی اتاق همین که کلید برقو میزنی لامپ روشن میشه و بلافاصله می سوزه! ای وای! حالا توی تاریکی چی کار کنم؟ این بار چراغ مطالعه رو روشن می کنی و یه صندلی و یه لامپ میاری که لامپو تعویض کنی. میری روی صندلی و لامپو می پیچونی اما خیلی محکم پیچیده شده بنابراین محکم تر می پیچونیش و تق!!! لامپ توی دستت خرد میشه و شیشه خورده ها میریزن توی سرت و لباست و دستت هم زخمی و خون آلود میشه! یه دستمال روی زخمت میذاری میری جاروبرقی میاریو شیشه خورده ها رو که همه جا حتی روی تخت پخش شدن جارو می کنی و در حین کار مراقبی که مبادا موشه بهت حمله کنه ( !!!!! )

خسته و بی حال و رمق زیر نور چراغ مطالعه می شینی که غذاتو که حالا سرد شده بخوری که یهو لامپ چراق مطالعه دو سه بار خاموش و روشن میشه و بعد کاملا قطع میشه! ای بابا اینم اتصالی داشته! زخم دستت شدیدا می سوزه ، گرسنه ای ، همه جا تاریکه ، ترس در تک تک سلولهای بدنت آشیونه کرده. میری مانتو می پوشی و کیف پولتو برمی داری میری الکتریکی سر خیابون دو تا لامپ و یه سرپیچ دو شاخه دار می خری. و اون شبو با اون وضعیت با نور لامپ توی پریز برق با وحشت در حالی به صبح می رسونی که چشمات خیسن و تا صبح ده دفعه از ترس از خواب پریدی.

سکانس یازدهم : 

گوگل! توی اینترنت مطالبی راجع به مبارزه با موش پیدا می کنی. اونجا نوشته موشها 2 بار در سال بچه دار می شن و در هر مرتبه بین 6 تا 10 بچه میذارن!!!!پس حریفات باید بین 6 تا 10 تا باشن و تو در بین اونها تنهای تنهایی! مطلبی می خونی در مورد چسب موش. چسبی غیر سمی که روی یک تکه مقوا یک لایه ای از اون چسب مایع ( مثل چسب رازی ) پخش می کنی و توش طعمع هم میذاری. این چسب تا 4 ماه خشک نمی شه و می تونهه موش ، سوسک ، مارمولک یا حشرات دیگه رو گرفتار کنه و روشی برای زنده گیری موشها هست خصوصا برای انبارهای مواد غذایی و یا زنده گیری موشها برای کارهای آزمایشگاهی. آدرس شرکتی رو که اونو تبلیغ کرده بود می نویسی . و فردا تهیه اش می کنی.

سکانس دوازدهم :

چند روزی هست که خانواده برگشتن . یک موش که با تله مرده بود. یک جسد پیدا شد که با سم مرده بود . دو تا توی چسب گیر افتادن و دو تا در فاصله ی دو روز با عکس العمل سریع خانواده با استفاده از جارو و مگس کش نابود شدن.

به تما م این مشکلات دلمشغولی ها و غصه ها و مشکلاتی که برای انتخاب واحد و پرداخت الکترونیکی شهریه ایجاد شد رو اضافه کنید.

این بود بخشی از خاطرات 2 هفته ی گذشته ی من!

 !اگر خواستید کسی رو نفرین کنید ، بگید : ایشالا موش آبستن بیفته توی خونه ات