مو اسکاچی و سیب کوچولو
فکر می کرد از هم فاصله دارن. خب از لحاظ مسافت درست فکر می کرد اما دلاشون ...
امروز می خوام داستان "سیب کوچولو و مو اسکاچی " رو براتون تعریف کنم:
اپیزود اول :
یه جایی توی یک شهر در اندشت یه برج بلند بلند بلند وجود داشت که هر چی برج میلاد می پرید بالا تا بهش برسه موفق نمی شد. آخه اون خیلی بلند بود. به بلندای زندگی. سیب کوچولوی قصه ی ما دوون دوون به سمت برج دوید و از پله هاش شروع کرد بالا رفتن. مو اسکاچی هم به دنبال اون رفتن و رفتن و رفتن . سیب کوچولو به طبقه ی هفتم که رسید مستقیم رفت توی بالکن. و به پایین نگاه کرد. وای!!!! چقدر از زمین دور شده بود . چقدر بلند بود. شهرو زیر پاش می دید. نگاهی به بالا انداخت. وای!!!! هنوز بیشتر از چهل طبقه تا پشت بام برج فاصله بود. برجی که دل آسمونو شکافته بود و قطعا به خدا نزدیک بود. توی همین فکرا بود که کسی از اون پایین صداش کرد. نگاهی به پایین انداخت. مو اسکاچی بود که داشت از طبقه ی ششم صداش می زد: "آهای سیب کوچولو چرا اینقدر بالا رفتی؟ من این پایینم!" سیب کوچولو دستی از شوق برای مواسکاچی تکون داد و فریاد زد:" بیا بالا ! بیا بالا ! بیا پیشم .اینجا تنهام.بیا تنهایی می ترسم بقیه ی پله ها رو بالا برم!" اینو گفت و چشماشو بست و آغوشش رو باز کرد.
اپیزود دوم:
هوا آفتابی بود اما ناگهان باد سردی شروع به وزیدن کرد...
هیچ کس نمی دونه اون روز مو اسکاچی و سیب کوچولو از پله های اون برج بالا رفتن یا نه. اما یه نفر توی اتوبوس داشت این ماجرا رو برای دوستش تعریف می کرد.اون می گفت : اون روز مو اسکاچی همون پایین موند و دیگه نگاه بالا نکرد و همش پایینو نگاه می کرد . سیب کوچولو جلو و جلوتر رفت تا اینکه از لبه ی بالکن پرتاب شد پایین!و مرد!!!
یک بار هم توی صف نونوایی یه نفر این داستانو برای آقای نانوا به این شکل تموم کرد که: مو اسکاچی دورخیز کرد و رفت عقب و اومد جلو و به سمت سیب کوچولو پرید اما اون یک بال بیشتر روی پشتش نداشت به همین خاطر سقوط کرد و مرد!!!
اما آقای نانوا سوگند می خورد که مو اسکاچی و سیب کوچولو رو زنده و سالم دیده. هر دوشون رو دیده که توی راه پله های دادگاه خانواده بالا و پایین می رن و از خشم و قهر به روی هم تف میندازن!!!
اپیزود سوم:
باد سردی می وزید . مو اسکاچی یک قدم عقب تر رفت و با احتیاط نگاهی به پایین انداخت. صدای مو اسکاچی به گوشش رسید: " سیب کوچولو راه پله های برج امن تره" و هر دو به سمت راه پله ها دویدن. راه پله ی طبقه هفتم و ششم. سیب کوچولو چند پله اومد پایین و مو اسکاچی چند پله رفت بالا. به هم که رسیدن از شوق همدیگه رو بغل کردن و دست به دست هم به سمت آسانسور رفتن. حالا اونا دو تا بال داشتن به وسعت آسانسور. یه بال مو اسکاچی و یه بال سیب کوچولو . رفتن و رفتن و رفتن. بالا و بالا و بالاتر ...
الان سالیان زیادیه که پنت هاوس اون برج متعلق به اون دو تاست. یه جایی نزدیک خدا ...
نتیجه ی اخلاقی: فاصله ها رو می شه با ایجاد پلها به هم وصل کرد.با آسانسور چند طبقه بالا یا پایین رفتن مهم نیست. مهم اینه که صدای تپش قلبت با صدای تپش قلب اون هم نوا باشه. موسیقی دلنشین ع ش ق !!!
